تبليغاتX
باز یافت!
... سه شنبه نهم تیر 1388 22:56
 ادامه ء پست قبل...

 

مردم دوباره گله ء رام شما شدند

مقهور خادمی و مرام شما شدند

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"

مردند عاشقان و دوام شما شدند.

 

یک عمر جای خلق شما فکر کرده اید

گاهی شما به جای خدا فکر کرده اید

چون حدس می زنید که در دل چه گفته است

اعدام کرده اید و به ما فکر کرده اید.

 

سر را دوباره توی حساب و کتاب کن

سرهای دیگران همه را زیر آب کن

وقتی حراج کرده و ارزان فروختند

ما بین صندلی و قفس انتخاب کن!

 

گفنتد باغ خواب زمستان ندیده است

سرمای بی حساب زمستان ندیده است

نه!!!

برفی که می نشیند و پر می کند زمین

گرمای آفتاب زمستان ندیده است.

 

چون آفتاب می شود و برف رفتنیست

سرما جواب می شود و برف رفتنیست

حرفی که توی دفترشان جا نمی شود

روزی کتاب می شود و برف رفتنیست.

 

 

 ...............................................

چون آفتاب می شود و برف رفتنیست

سرما جواب می شود و برف رفتنیست

حرفی که توی دفترشان جا نمی شود

روزی کتاب می شود و برف رفتنیست.

 

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

مردم نباید مقابل هم بایستند. یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 21:18
 

مردم دوباره گله ء رام شما شدند

مقهور خادمی و مرام شما شدند

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"

مردند عاشقان و دوام شما شدند.

 

یک عمر جای خلق شما فکر کرده اید

گاهی شما به جای خدا فکر کرده اید

چون حدس می زنید که در دل چه گفته است

اعدام کرده اید و به ما فکر کرده اید.

 

سر را دوباره توی حساب و کتاب کن

سرهای دیگران همه را زیر آب کن

وقتی حراج کرده و ارزان فروختند

ما بین صندلی و قفس انتخاب کن!

 

گفنتد باغ خواب زمستان ندیده است

سرمای بی حساب زمستان ندیده است

نه!!!

برفی که می نشیند و پر می کند زمین

گرمای آفتاب زمستان ندیده است.

 ادامه دارد...

 

 

مثل همیشه قبل از داشتن فرهنگ مصرف کالای جدیدی به دستمان رسید و قبل از منتفع شدن متضرر شدیم!

                            *                *                 *

روزی که مناظره های تلویزیونی کاندیداها پخش شد هیجان وشادی و التهاب تمام روزمان را پر می کرد .

گاهی خوشحال می شدیم که حرف خودمان را از دهان آنها می شنویم و گاهی غمگین  که چرا  کاندیدای مورد نظرمان نتوانست درستی ادعایش را ثابت کند.

اما به تنها چیزی که فکر نکردیم این بود که شکستن حرمت سران یک مملکت کم کم منجر به شکستن حریم ها در طبقات پایینتر می شود و نباید مناظره با چنین شدتی و حدتی در این سطح نازل فرهنگی انجام شود.

آمارغلط‌‌ ٬غلو٬ وهم آفرینی٬ بی انصافی در مورد خدمات دیگران و نا چیز شمردن برنامه های کاندیداهای دیگر مناظره را به ابتذال کشید.

بعد هم اختلاف نظر و جنگ قدرت در گرفت و باز بزرگترها  درگیر شدند و کوچکترها زیر دست و پا ماندند.

 مردمی که تا ده روز قبل ملت شهید پرور بودند و رایشان عزیز و محترم بود امروز اراذل و اوباش خیابانها هستند٬با هم و با دولت درگیر شده اند و نمی دانند چه چیز برایشان بهتر است.

اگر دولت با کمی تدبیرو سعه صدر با مردم برخورد می کرد (با همین مردمی که تا چهارشنبه بیست خرداد در همین خیابانها همین شعار ها را سر می دادند) و آنها را به باتوم وفحش و کتک گاز اشک آورمتفرق نمی کرد امروز نیازی به شلیک گلوله نبود.

مردم با خشم به خیابانها می ریزند در حالیکه نمی دانند کسی که کنارشان ایستاده در جبهه مقابل است یا نه و اگر همرزم است آیا هدفش با او یکیست یا فقط آنارشیست است.

مردم فریاد می زنند ونمی دانند همسایه شان با آنها همزبان است یا همدل و یا هردو یا هیچکدام!

مردم نمی دانند که باز جنگ قدرتها و قدرتمندان در گرفته است و اینها قربانیان کوچکی هستند برای اقتدار خدایان!!!

 

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

پشیمان نیستم که رای داده ام دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 11:16
 

 

پشیمان نیستم که رای داده ام

چرا که اگر رای نمی دادم امروز نمی توانستم مدعی باشم

و اگر مدعی نبودم نمی توانستم از انتخاب و اعتقادم دفاع کنم.

امروز با فریاد

و اگر لازم بود فردا با شعر و نوشته

و اگر لازم بود فرداها با خاطراتی در قالب داستان.

داستان نسلی که قربانی شد اما فرزندانش در جامعه ای دموکرات بزرگ شدند!

 

از زبان مردم شهید پرور دیروز و اراذل و اوباش امروز.

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

فقط سید محمد خاتمی سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 14:10
 

وقتی  تمام شلوغیها و سر درگمی های انتخابات بگذرد؛

روزی که رئیس جمهوری انتخاب شود و گروهی خوشحال و گروهی ناراحت شوند؛

و بازیهای سیاسی و تب تبلیغات و انتخابات فروکش کند؛

تنها چیزی که می ماند آبروییست که از خیلی ها رفت

و آبرویی که برای سید محمد خاتمی و فقط سید محمد خاتمی جمع شد !

رئیس جمهوری که بعد از هشت سال ریاست دولت حتی آدم جسور ی چون احمدی نژاد هم نتوانست ثانیه ای از زندگیش را زیر سوءال ببرد و حتی نتوانست بگوید زن همسایه ءپسر خاله نواده عموزاده تان چهل سال قبل در یزد  شش کلاس سواد داشته و خودش را سیکل معرفی کرده!

 

ازصمیم قلب آرزو می کنم اگر موسوی رئیس جمهور شد که لسان الغیب تایید کرد  می شود (البته در دور دوم)

چهار سال دیگر همه بدانیم که می خواهیم باز هم به کی رای بدهیم و مثل چهار سال قبل که خیلی ها احمدی نزاد را انتخاب کردند تا هاشمی نیاید دنبال شخص دیگر نگردیم تا موسوی نیاید.

 

میر حسین موسوی !

به همان اندازه که خاتمی بعد از هشت سال از این ملت طلبکار است تو بعد از بیست سال به این ملت بدهکاری!

امیدوارم از خجالت این جوانان که تمام احساس و قدرتشان را این روز ها و شبها در خیابانها حراج می کنند  در بیایی.

 

و مردم ایران!

به همین سرعتی که به یک نفر می چسبید از نفرات دیگر کنده می شوید!

کاش کمی قدر شناس تر بودید و کاش رئیس جمهور فعلی تان اینقدر دروغ نمی گفت تا الان می توانستم قدری هم از او و خدماتش دفاع کنم .

 

به امید چهار سال بعد!

 

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

شرمندگانی! سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 18:11
 

 

ضمن تشکر از الطاف بی دریغ و فحشهای نصفه نیمه یا کامل بنده دوستان عزیز!

بعلت شروع فصل امتحانات و اینکه پدر پول بسوزه که آدم رو از وبلاگ نویسی و وبگردی هم میندازه

بنده تا بیست خرداد از نگارش پست جدید معذورم!

پ.ن.بنده معلم خصوصی ریاضی هستم(.برای شما قابلی نداره!)

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

رسید مژده که ایام غم؟؟؟ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 12:13

 

من برای ظهر های بهاری هلاکم .

برای ولو شدن روی تخت و زل زدن به پارک که از بالکن پیداست.

با خودم تصور می کنم که من یک شاهزاده خانومم و مالک این محله دوست داشتنی . فکر می کنم پارک ملک پدرمه و من از سر دست و دلبازی اجازه میدم بقیه مردم هم بیان توش و حالشو ببرن.اینجوری هم از داشتن چنین ملک زیبایی لذت می برم هم از لذت بخشش به دیگران نشئه میشم!

با اینکه من پول تعمیرات و نگهداری نمیدم اما یه کم حرص می خورم از اینکه مردم کثیف و خرابش میکنن.

نمی دونن که من چقدر عاشق اینجام .عاشق پارکمونم. انگار که راستی راستی مال بابامه!

 

تقریبا" بیشتر روزهای بهار دست دخترم و می گیرم اسکوتر یا دوچرخه اش رو هم بر می دارم و میریم پارک .

(بماند که همش من باید اسکوتررو کول کنم  چون خانوم خسته میشن اگر زیادی بازی کنن!!!)

یه نیمکت یه جای دنج (که البته خیلی هم زیادن مواقع خلوتی ) پیدا می کنم .می شینم کتاب می خونم یا می نویسم .

باران هم هی سی ثانیه بازی می کنه سی دقیقه راجع به اون سی ثانیه برای من حرف می زنه!

واین روند ادامه داره تا وقتی که من با صدای کمی بلند!!!بگم " بسه دیگه برو بازیتو بکن بذار منم سه خط بخونم!"

اما دیروز چیزی در پارک دیدم که اشتهای امروزم برای پارک کم شد!

نه ! دیدن گربه های لنگ و کور دیگه عادی شده.

نه بابا ! خبر فوت پیر مردها و پیر زنها یی هم که تا چند روز قبل توی پارک می نشستند و جوونها رو با حسرت نگاه می کردند چندان ناراحتم نمی کنه .بالاخره مرگه دیگه ؛تازه اونا که جوونیشون رو هم لابد خوبتر از ما گذروندن!

گدا؟

نه !

من زیاد بخاطر گداها غصه نمی خورم .معتقدم که مستحقهای حقیقی رو ما نمی بینیم و اینها که علو طبع ندارند و گدایی می کنند معمولا" تنبل هم هستند چون لااقل بعد از یکسال گدایی که در آمد خوبی هم داره باید دست از این کار بکشند و سرما یه شون رو به کاری بزنند.

سعی می کنم زیاد برای دیگران غمگین نشم .سعی می کنم بپذیرم که بعضی اتفاقها باید بیفته ؛ بعضی زندگیها و بالا و پایین زیاد داره اما...

 

البته که خوب فکر کردن  و به خوب فکر کردن انرژی مثبت داره و باعث اتفاقات خوب میشه ولی ...

 

ولش کن !

نمیگم .

شما هم ناراحت میشید .

برگردیم به موضوع اصلیمون :

پارک و بهار و گل و بلبل وهندوانه!

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

ارجاع یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 13:55
 

بروید به اینجاو کامنت مرا هم بخوانید.

بیش از این وقت شریفتان را نمی گیرم!

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

برای یک مخاطب! دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 19:16
 

 

باد هرگز کلاهی را که نبرده نمی آورد

کلاهی که برای سرم گشاد نبود

سرم کلاه نمی رفت اگر شمارهء سر هم مثل شمارهء پا معلوم بود.

قدمهایم را شمرده تر بر می دارم

از شیب گذشتن همیشه راحت نیست

حتی اگر جاده انحنایی نداشته باشد که انتهایش را نبینی.

 

منحنی های بدنم هندسهء منطقی ام را بهم می ریزد

و فحش می دهم به هرچه زاویه است

به هر چه زاویه دار است.

چیزی که در من جنبید بچه نبود.....بچگانه؟؟؟ نبود.

 

گوه گیجه می گیرم بسکه دور خودم می چرخم

و نمی فهمم

این چرخ فلک

چرا

در من

جا

نمی شود.

 

                                        الهام-زمستان هشتاد و هفت

 

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

 

 

سالها فکر می کردم دین "علی " کاملترین دین است.

بزرگ شدم ؛ خواندم و دانستم که علی آنچنان که فکر می کردم نیست .

اگرچه از خیلی ها بهتر است اما لا اقل در مورد زنان اندیشه هایی دارد که با آنچه من می خواستم تطابقی نداشت.

بماند که او در مورد زنان عرب هزارو چهارصد سال قبل دستوراتی داده اما از امیرالمومنین با آن ذکاوت و بلاغت که برای مسلمانان جهان و برای قرون و اعصار آینده می نگاشته توقع بیشتریست !

مگر اینکه خود او چنین ادعایی نداشته باشد و تحریفات که دامنگیر دین اسلام است دامن امیر مسلمین را هم گرفته باشد.

 

*

قونیه که بودم در آرامگاه مولوی تا چندین دقیقه حال خود را نمی فهمیدم...چشمهایم پر از اشک بود و دستم به احترام عارف بزرگ و نامدار ایرانی بر سینه!

 

چند روز پیش در یک جلسهءِ نقد آقایی که نام نمی برم( چون صحت و سقم گفته هایش را نمی دانم)مولوی و مریدانش  را چنان کوبید که دهانم باز مانده و گلویم خشک شده بود ، کمتر از نیم ساعت تمام خوانده ها و  شنیده هایم درباره  شاعر پر آوازه ء ایرانی که بر سر ملیتش بحث و جدل است زیر سوال رفت و چنین بر آمد که مولوی هرچه دارد از کرو فر پدر و خاندان ثروتمند و تحصیلکرده اش است و بادکنکی بیش نیست!!!

نه اطلاعات اندکم قدرت دفاع می دادو نه کلام گسسته اش اجازه ء تسلیم!

*

همیشه فکر می کردم اگر روزی به نجف بروم قدرت سر پا ایستادن در حرم " علی " را نخواهم داشت.

*

من به دنیا آمده ام یا از دنیا رفته ام؟

من خودم هستم یا دیگری من است؟

من اینهارا نوشته ام؟

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

 

در مقاله ای  خواندم  که چهار دختر ایرانی به مدد خواهران کره ای !توانسته اند به ورزشگاه ازادی راه پیدا کنند.

 اینجارا بخوانید

حرف امروز که می شود به دیروزمان می نازند که از نوادگان کوروش کبیریم و زمانی که هیچ جای دنیا زن را آدم حساب نمی کردند ما" ایزدبانو" و" الهه" و "ایراندخت "داشتیم.

حرف فردایمان که می شود امروز را بر سرمان می کوبند که چقدر آزادیم و حق رای داریم ...رانندگی

 می کنیم ...شاغلیم ...

اگر از دیروزمان بگوییم می گویند که انقلاب کردیم و شما هم در آن سهیم بودید و آنها که راهپیمایی کردند و حکومت اسلامی ( و نه جمهوری اسلامی ) خواستند پدران و مادران شما بودند .حتی اگر امروز بعد از گذشت سی سال نصف آنها مرده باشند و نصف زنده شان تازه معنی "سکولار "را فهمیده باشند!

حرفی هم که نمی شود می گویند آنقدر مسائل مهمتر هست که فعلا"(احتمالا"منظور هزار و پانصد سال آینده است)نوبت به زنان نمی رسد چه برسد به ورزشگاه نرفتن و فوتبال را زنده ندیدن!

میهن؟عرق ملی؟

زن میهن پرستی چه می فهمد !می خواهند بروند لای...لا اله الا الله!

 اینطوری می شود که دختری که به مدد زنان کره ای به ورزشگاه راه پیدا کرده به زیبایی قلب

شکسته اش را به مدد اینترنت تولید بیگانگان !به   قلب همه دختران ایران پیوند می زند:

 

"...ناگهان وقتي كه ما هويت كره اي پيدا كرديم همه پليس ها با ما مهربان شدند و راهنماييمان كردند كجا و چه طور حركت كنيم و پشت سر اتوبوس هاي كره اي و بنز الگانس پليس حركت كرديم. در همين ميان به اكرم هم خبر داديم تا دم استاديوم به ما ملحق شود بلكه بتوانيم يك بليط ديگر هم گير بياوريم. در ترافيك پشت در استاديوم ناگهان اكرم از ماشيني كه سوارش بود پياده شد و مثل عمليات هاي پليسي كبري 11 پريد توي ماشين ما. دم استاديوم كه رسيديم پليس ها يكي يكي نگه مان مي داشتند: كجا؟! و تا مي گفتيم با كره اي ها هستيم لحنشان عوض مي شد: بفرماييد. اصلا اين "با كره اي ها هستيم" شده بود رمز عبور همه موانع! يكي از ماموراني كه جلومان را گرفت همان بود كه دو سه سال پيش پايش مي افتاد كتك هم مي زد و چهره اش را از بازي سايپا و آن تيم ازبكستاني به خاطر داشتيم كه مي گفت: خانم ها با زبان خوش برويد! اين بار كه تحت لواي كره اي ها بوديم با برخورد خوش از يك يك درهاي استاديوم رد مي شديم و يك نفس راحت مي كشيديم و آخييييش! كاش كره اي بوديم!..."

 

 

چرا مردان ایرانی با زنها بدون زاویه برخورد نمی کنند :یا مشتاق نگاه و یا ترسیده از گناه!

مرد ایرانی زن را به مثابه ویروسی می بیند که به اندازه لازم به  بدن وبرای جلوگیری از بیماری تزریق می شود و مرد را واکسینه می کند اما بیشتر از حد لازم موجب بیماری می شود.

یک ویروس در هیچ امر و تصمیم گیریی حتی در مورد خودش دخالت داده نمی شود و این علما هستند که میزان مصرف را تعیین می کنند و مردان هستند که منتفع می شوند.

گور بابای ویروس!

 

مرتبط:http://www.meydaan.net/Showarticle.aspx?arid=757

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

ر.ک:پ.ن. شنبه دوازدهم بهمن 1387 10:40

از وقتی اینشتین قانون نسبیت رامطرح کرد  کم کم نسبی بودن تمام مسائل حتی بدیهیات به ذهن بشر غالب شد و فرزندان و آدم و حوا به این نتیجه رسیدند که حتی وجود خودشان هم نسبی است. 

در مملکت ما این امر بیش از جوامع دیگر به چشم می آید .چرا که هر کس بسته به موقعیت و منفعت خود خرده قانونهایی وضع می کند که نبوغ اینشتین را بیشتر از پیش می نمایاند!!!

 و تازه قوانین کلی هم بسته به روز و تاریخ و حال و احوال دست اندر کاران تغییر می کند. 

حجاب هم مثل همهءِ امور دیگر امری نسبی است.

 سن تکلیف دختران هم مدام در تغییر است.

بگذریم از اینکه دختران عرب در نه سالگی بالغ می شدند و به خانه ء شوهر می رفتند ...بگذریم از اینکه بین علما در مورد سن تکلیف دختران امروز اتفاق نظر نیست ؛ مثلا" آیت الله صانعی این سن را دوازده سالگی اعلام کرده اند.

بگذریم از اینکه در دنیایی که پنجاه- شصت کانال ماهواره هایش تا فیها خالدون بعضی را چنان به تصویر    می کشد که اگر آنجا باشی به این وضوح نمی بینی و تازه دهها کانال دیگر هم از ده دوازده به بعد محور فعالیتشان عوض می شود و این آنتنها تا ده کوره ها هم نفوذ کرده... بگذریم یا بگریزیم؟ 

دو هفته پیش که من دخترم را برای شرکت در برنامه ء رنگین کمان بردم و خاطرتان که هست چه بر سر ما آوردند که باید دختر پنج ساله مقنعه های افتضاح آنجا را سر کند و ...(ر.ک. حکایت خاله نرگس و پشت صحنه)

 پ.ن.

 امروز دوازدهم بهمن در سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی و بر پایی حکومت !اسلامی! برای جشن و شادمانی از حضور دختر بچه هایی بدون روسری و البته با تکان کمر و گردن برای خواندن سرود  در شبکه دو استفاده شدو علما یکهو به این  نتیجه رسیدند که :

 بی روسری بودن دختر پنج ساله و کمی تکان دادن باسن در صورتیکه مربوط به جشن های حماسی باشد  فقط به یک طرف واجب و به دو طرف مستحب و به سه طرف (تا جایی که باعث تبرج نشود)مباح  و  دورانی کمتر از یک دور بلا اشکال است .

و البته بیشتر از آن باعث تبرج میشود و بر مومنین و مومنات است که از آن اجتناب کنند مگر آنکه در بیابان برهوت باشند و هیچ جنبنده ای نباشد که بجنبد!

و البته احتیاط واجب آنست که موجبات لغزش بیمار دلان را فراهم نکنند و اگر دلی آنقدر بیمار بود که زق زق یک نوزاد هشت ماهه هم حتی، در آن شهوت  بر می انگیخت اگر نوزاد دختر است زق زقش را زودتر ساکت کنند و اگر پسر است مانعی ندارد آنقدر ضر بزند تا خون بالا بیاورد.

به امید روزی از حضور دختر بچه های بیست ساله هم با همین شمایل در جشن پیروزی انقلاب !!! فیض ببریم. و علما سن تکلیف را پنجاه و پنج اعلام نمایند (البته به استثناء فائقه ولیلاو شهره )

 

نظر مهمگین:

 اینکه می گویی به حکومتی موسع و هدایتگران نه چندان پنهان آن بر می گردد که رویکردهای آنان بالا و پایین زیاد دارد و حتی چنان که گفتی بعضا رفتار متناقضی از خود بروز می دهند. مثلا تنها زمانی که با زنان اصطلاحا "بدحجاب" مصاحبه می کنند ایام انتخابات و راه پیمایی است. و در بقیه زمان ها این افراد جزو محذوفین نظام قرار می گیرند.
با این حال، چنین نوع رفتار هایی از عموم ما نیز بروز می کند. مثلا راننده ای را تصور کن که یک زن فاحشه را سوار می کند. در این حالت به چشم چرانی و تکه پراکنی به او می پردازد. همین شخص وقتی یک روحانی را سوار کند رفتاری کاملا متضاد از خود بروز می دهد. حال به زمانی فکر کنیم که این فاحشه و روحانی همزمان سوار می شوند. در این حالت کل هویت راننده از هم فرو می پاشد و این مطلب با سکوت تمام عیار او قابل تشخیص است.
این رفتار را می توان در اکثر ما سراغ گرفت. و حکومت چیزی نیست بجز لیاقت مردمان. . .

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

... دوشنبه هفتم بهمن 1387 13:14
 

 

...

...

شما چطور؟

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

فردوسی پور چهارشنبه دوم بهمن 1387 18:56
 

وظیفه همه ماست که از مجری برجسته و غیر قابل فروش!!! صدا و سیما در مقابل سازمان

سیاسی شده تربیت بدنی حمایت کنیم .

 

همه با نگارش چند خطی در وبلاگ از عادل فردوسی پور حق گویی و حقیقت خواهی او که هدفش تنها رشد فوتبال این مملکت است حمایت می کنیم تا بداند که  در این جزیره تنها نمانده است.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

مهنوش:

جای مردان سیاست بنشانیم درخت/تا هوا تازه شود....

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

تئاتر کرگدن به کار گردانی فرهاد آئیش یکشنبه بیست و نهم دی 1387 23:47

شاید نمایشنامه "کرگدن"اثر "اوژن یونسکو(1912) "را خوانده باشید.

ولی دیدن نمایش آن با بازی مهدی هاشمی؛ آتنه فقیه نصیری؛شهاب حسینی و کار خوب احمد ساعتچیان در محفلی که خاتمی و عمو زاده خلیلی(اسطوره ادبیات ما وقتی نوجوان بودیم) در آن حضور دارند چیز دیگریست.

 

من از منظر انتقادی که در سطح کاوشگری در مورد چنین کارارزنده ای نیستم و از تئاتر آنقدری نمی دانم که تحلیل درستی داشته باشم

اما  دکور عظیم و خوش ساخت(هردکور یک سوم    دایره ءمرکز صحنه بود)  که کار محسن شاه ابراهیمی بود در کنار اصوات و افکتهای خوب جلب توجه می کرد.

دو کرگدن بزرگ و چندین سر کرگدن بسیار طبیعی از محسنات عدیده ء کار بود .بازیها چون قدرتمند و صداها چون درست  و رسا بود نه تنها به عمق مطلب صدمه نمی زد بلکه آن را می پروراند.

موی بدنمان راست شده بود وقتی آتنه فریاد می زد ؛مارا نشان می داد و کرگدن کرگدن می گفت.

چشمهایمان هنگام کرگدن شدن احمد ساعتچیان از کاسه بیرون زده بود و حرکات مهدی هاشمی مثل همیشه دوست داشتنی بود.بازی شهاب حسینی مارا به فکر واداشت و پی به قدرت مائده طهماسبی در اجرای نقشهای گوناگون بردیم.با خودم فکر می کردم که رامین ناصر نصیر هم اگر زن بود بد تیکه ای نمی شدها!!!

 

اشاره ای هم به نمایشنامه بکنم که بدانید تحلیهایی هم به ذهن الکنمان می رسد اما شکست نفسی می کنیم و نمی گوییم!!!

 

 به نظر می رسد اندیشه های مارکسیستی و لیبرالی در فضایی که رومانی از فاشیسم و نازیسم صدمه خورده بود اوژن یونسکو را به نگارش چنین کاری تشویق کرد.

اشاره به کرگدن شدن آدمها اشاره به پوست کلفت شدن و از سویی نمایش  سیر قهقرایی است.

بروکراسی در جایی شبیه دادگاه با رئیسی کوتوله و احمق به خرد کننده ترین حالت بیان می شود.

عشق و فرمایشی بودن آن میان افراد ؛ بد دهنی و  تظاهرمردی شیک پوش اما پر مدعا ؛دوقلوهایی که از فرط همسانی از هم تشخیص داده نمی شوند اما یکی شان رئیس و دیگری مرئوس است؛حرفهای "بوتار "که معتقد است باید از زمانه پیروی کردو "دودار"که علیرغم معقول بودنش می اندیشد شاید تجربه ای باشد که به امتحان کردنش بیارزد؛ همه  نکات قابل توجهی اند که مخاطب را به فکر وا می دارند و وقتی به خود می آیی یک سوال در ذهنت است:چطور بعضیها خواسته و بعضی ناخواسته کرگدن می شوند؟

آنهایی هم که نمی خواستند برای اینکه مثل گربه زیر دست وپای کرگدنها نمانند همرنگ جماعت می شوند و یا حد اقل ماسک همرنگی بر سر می گذارند.

همه  ادمها جدی؛ مهم؛ فیلسوف ماب پرکار و طبیعی تبدیل به کرگدنهایی می شوند که شهر در انحصار آنهاست و بعد آدمها غیر طبیعی جلوه می کنند.

دیزی آخرین شخصیتی که کرگدن می شود تمام حالات دیگران یعنی ترس ؛شک ؛ ازجار و در نهایت انتخاب را از سر می گذارند و نیروی عشق هم نمی تواند او را از رفتن باز دارد.

درنهایت یک مرد دائم الخمر و خوش ذات و عاشق و یک زن کمرنگ و کم حرف و خجالتی که به همه چیز

با دیده بی تفاوتی می نگرد و دائم  می خندد کرگدن نشده باقی می ماند تا امیدی برای رهایی در دل بیننده کورسو بزند.

 

پ.ن شاعر میگه :غصه نخور کرگدن تو هم یه روز می پری!

پ.ن این پست به پست قبلی که در مورد فیل بود هیچ ربطی ندارد.باغ وحش که نیامده اید! وبلاگ است!

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 11:15

جایی خوانده بودم که اگر پای یک بچه فیل را به نهال کوچکی ببندند تا نتواند از یک دایره ء محدود فراتر برود سال بعد هم که فیل عظیم الجثه ای شود فکر کندن آن نهال کمی بزرگ شده را به سرش راه نمی دهد.

اصولا" نمی داند که محدوده ء معینش چیزی نیست که او قادر به ترک آن نباشد . فیل بزرگ ترجیح می دهد بی هیچ تلاشی کنار نهال بماند و از خرده علفهای همان دایره ارتزاق کند اما مغز کوچکش را دچار اضطراب دور شدن نکند.

 

ما فیلیم.

 

سالهاست که خزعبلاتی را به اسم شرع و قانون و عرف به خوردمان می دهند و ما نجویده قورت

 می دهیم.

نه خوب هضم می شود ؛نه کامل جذب!

این کارمان هم مثل کارهای دیگرمان ، مثل غذا خوردنمان نصفه نیمه است. همه چیز را تف مالی می کنیم و می چسبانیم.

حرف از این کشورو این قانون و این دین نیست. حرف از یک باور کلیست .

یادمان نداده اند فکر کنیم و انتخاب کنیم .فقط اطاعت ؛ فقط پیروی !

از بچگی توی گوشمان خواندند " بچه ء خوب این کارو نمی کنه ...بچهء خوب این حرفو نمی زنه(و کمی که بزرگتر شدیم)...بچه ء خوب اینجاها نمیره ... این چیزارو نمی خواد"

 اِی مرده شور هرچی بچه ء خوب است ببرد که هرچه می کشیم از همین طرز تفکر است.

 

به چه اعتباری هرچیز که ما می گوییم و ترجیح می دهیم خوبست؟

و این خودداریهای احمقانه از هرچیز بی ضررولذتبخشی چه بر سر ما و فرزندان ما خواهد آورد؟

 

فیل ها هم گاهی خسته می شوند ...عصیان می کنند.

بگذارآدمها بگویند " فیلها دیوانه شده اند .رم کرده اند."

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک نظر از یک کارشناس:امین ق

 تعبیر بچه فیل شما به خوبی نشان می دهد که سرکوب امری درونی شده است. من هم تعبیر مشابهی از این سرکوب درونی شده دارم: انسان حیوانی است که به قفس خود تبدیل شد. سالها بعد در قفس را باز می کنند اما حیوانی بیرون نمی آید. چون آن حیوان به قفس خود تبدیل شده است. این قفس را می توان وجدان تمدن سوپراگو ایدئولوژی یا هر چیز دیگری نامید.

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آرمین

بچه فیل اصلا لزوم حرکت رو حس نمی کنه، بستنش به یه نهالی و اون هم ناراضی نیست. یعنی توقعش بیشتر از اون محدوده ی کوچیک نیست. شاید اگه بخواد بتونه با همه بچگیش نهال رو از جا بکنه(در صورتی که نهال کوچیک باشه)....پس نهال هیچ آزاری واسش نداره.تازه شاید گاهی ازش تغزیه هم میکنه.
بزرگتر که میشه و لزوم حرکت رو که حس می کنه، استارت می زنه و حرکت رو آغاز می کنه و نهال رشد کرده اونقدر راحت از جا کنده میشه که انگار از اول نهالی در کار نبوده.نتیجه حرکتش هم این میشه که چمن ها رو له می کنه و باغبون رو شاکی....
باغبون به کوچیکی نهالش و کم عقلی خودش پی میبره و چون کار از کار گذشته، شروع میکنه به آزار و اذیت فیل و فیل هم تحمل نمیکنه و میره از باغ بیرون! فیلی که از یه محدوده تو باغ بیرون نمیرفت، الان از باغ رفته بیرون....
.......
همین میشه که با این همه درس و بحث و امور تربیتی و پرورشی و ... که تو مدارس هست،تو خیابون ها گشت ارشاد هم هست....
همین میشه که با این که از اول دبستان تو گوش بچه ها میکنن که "مرگ بر آمریکا" و پرچم آمریکا آتیش میزنن و جدیدن برنامه میذارن که آدمک بوش رو بچه ها با کفش بزنن و بچه ها هم با خنده و شادی این کارو میکنن، همین بچه ها 15-16 سال بعد 70 در صدشون دارن زور میزنن که تو قلب همون شیطان بزرگ راهشون بدن....
همین میشه....

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

حکایت خاله نرگس و پشت صحنه ! جمعه سیزدهم دی 1387 23:42

از دیروز صبح سر درد وحشتناکی خواب و خوراک و خواندن را از من گرفته!

 

دلیلش میگرن و بد غذایی و سرما خوردگی و هیچ مرض جسمانیی نیست . دلیلش فقط یک بیماری گروهیست . بیماری غلبه اقلیت بر اکثریت!

همه ء ما بارها مجبور به گذشتن از سدهای گزینشی در تقاطع دین و سیاست شده ایم.

همهء زندگی مارا به تفکراتی گره زده اند که عدول از آنها در چشم برخی گناه است  و در نظر بعضی کفر!

اما دیروز برای من روزی بود سوای روزهای دیگر ...روزی خسته کننده!

 

سالهاست که از  تظاهر خسته ام ، به خاطر پدر و آبروو اعتبارش ،به خاطر مادر و اعتقاداتش، به خاطر معلم ،همسایه  ،فامیل ، سوپری و...

بعد به خاطر همسر و زندگی و بستن در دروازه که از دهان مردم ساده تر بود و فامیل شوهر و شغل و کسب و کار و...

و حالا به خاطر فرزند!

در آمار زندگی ، معمولا" آدمها بیشترین گذشت را به خاطر فرزندانشان  می کنند و به هیچ جایشان هم فشار نمی آید ؛ این روند زندگی است.

اما دیروز من به کسانی سر خم کردم و جواب بی حرمتی هایشان را ندادم که اگر پای دخترم و احساس کودکانه اش در میان نبود تا پای زندان رفتن حاضر بودم در مقابلشان بایستم.

غلو نمی کنم .من به سادگی در مقابل بی حرمتی آدمها سکوت نمی کنم .اطرافیانم معتقدند که آدم خوش خلقی نیستم

زیر بار حرف زور نمی روم یا شاید بهتر است بگویم تا دیروز نمی رفتم...دیروز  روزی بود!

 

بچه ها را برای برنامه ء رنگین کمان ثبت نام کرده بودیم و پنج شنبه ء قبل نوبتشان بود اما تماس گرفتند و گفتند پنج شنبه ها مخصوص بچه های مدیران است و کنسل شد. بماند که بچه ها چقدر نا راحت شدند و چقدر باج دادیم تا آرام شوند.

چهارشنبه ساعت هشت شب خبر دادند که فردا9 صبح می توانید بیاوریدشان و بردیم.

بچه ها بالا و پایین می پریدندو خوشحالی می کردند:"آخ جون خاله نرگس آخ جون پنگول و پنبه ...مامان اون شعره چی بود ؟یکی بیلد این سگه رو ببنده...مامان اینجوری خودمو معرفی کنم خوبه ...به نام خدا...مامان به دوربین بخندم؟"

بخندی ؟نه دخترم ! اینجا ایران اسلامی است و خندیدن برای بچه پنج ساله در حالی که هنوز یکهفته به شهادت امام حسین مانده حرام است...اینجا که کوفه نیست تا از امامی دعوت ککنند و بعد سر ببرندش ...اینها همه عزادارند

همین ها که حق شما را هفتهء پیش ضایع کردند همین ها که از دربانشان گرفته تا حراست شان جواب سلام ما مانتویی ها را نمی دهند و اگر دوبار سلام کنی با اکراه سری تکان می دهند از حالا عزادار امامی اند که هنوز شهید نشده ...و جالب اینجاست که وقتی شهید شد خیالشان راحت می شود کاسه کوزه شان را جمع می کنند و می روند دنبال کسب و کارشان ...مفهوم عاشورا ؟چه می گویی بچه جان !تو زیر دست یک مادر مانتویی از خدا چه می دانی؟

 

زن جوان زشتی که مسئول حراست بود(کسی می داند چرا همه شان سیاه و زشتند؟) با تحکم به ما بردگان فرمان می دادکه چه کنیم . خودش از داخل یک کیسهء گنده مقنعه هایی بدرنگ و چروک بیرون می کشید و در حالیکه معلوم نبود این مقنعه دیروز سر کی بوده آنرا سر دیگری می کرد.

من دو کلاه و یک روسری و یک چادر برای باران برده بودم .هرچند خودم را دلداری می دادم که بچه پنج ساله مکلف نشده اینها که از خود خدا مومن تر نیستند!!!

کلاه !

روسری صورتی در روزهای عزا !؟

من چه کافر بی دینی هستم دیگر؟!

اگر بچه ای لباسش مناسب نباشد نمی گذاریم برود تو و باید برگردید!

برگردیم؟با این روحیه بچه ها مگر می شود برگشت؟

سر تمام دختر بچه ها مقنعه های زشت کردند ...دخترهای زیبا و معصومی که خانواده ها تازه به هوای رفتن جلوی دوربین برایشان لباسهای شیک و خوش رنگ خریده بودند و موهایشان را بافته و ژل و موس زده بودند مثل عفریته های پیری درست کردند که از نوانخانهء" جان گریر " فرار کرده  والبته حسابی هم  کتک خورده اند!

کدوم پسرا سیدن؟می خوام چفیه سرشون کنم ببرمشون جلوی دوربین !

و نشان به آن نشانه که سر تمام بچه ها چفیه کشیدند ...

من زیر بار نرفته بودم .گفتم که دختر من چادر داردو چادر خودش را سرش می کنم .زن ، با صدایی بلند و تحکمی دیوانه وار گفت :"ما هیچوقت با بچه ها مشکل نداریم فقط با مامانا مشکل داریم "

گفتم آخه بچه ها که عقلشون نمی رسه .

"من می خواستم بذارمش جلوی دوربین خودت نخواستی"و دختر من که این حرف را شنید گفت که می خواهم بروم جلوی دوربین ...بذار هرچی میخواد سرم کنه !!!

چفیه ای سر دخترک کرد و تا توی پیشانی اش جلو کشید و گفت " دست نزنیا اگه بره عقب نمی برمت جلوی دوربین " و بعد سر بندی با کش سفید روی چادر مشکی اش انداخت!

همینطور که دختر من( دختری که من زاییده و بزرگ کرده بودم و می خواستم آزاد بار بیاید) زیردستش بود و روسری اش را سنجاق می زد می گفت:" شما بچه ها دلتون پاکه این بزرگتران که شمارو خراب می کنن...عزیزم چقدر حجاب بهت میاد ...تو همیشه حجابتو حفظ کن خاله ...ایمانتو حفظ کن ...نمی دونم چرا این مامانا میخوان شما هارم مث خودشون کنن!!! واییی! عزیزم چه خوشگل شدی با چفیه. می دونی شکل کی شدی؟  ...شکل بچه های فلسطینی شدی"

که به خداوندی خدا اگر به روحیه ء باران صدمه نمی خورد همانجا چفیه را از سر شمی کشیدم و می گفتم آخه کثافت بچهء فلسطینی چه مزیتی به بچه ایرانی و ترک و آمریکایی دارد که این جمله را چنان بیان می کنی که انگار راجع به معصومین و پیامبران حرف می زنی .( که  آنها را هم این پیروان دروغین زیر سوال برده اند!)

خواستم کمی چفیه را عقب بدهم باران مقاومت کرد.زن دستش را گرفت و گفت عزیزم تو خانم باش ...تو مومن باش بذار خدا دوست داشته باشه ...خدا تورو این شکلی دوست داره

و خون من می جوشید...می جوشید.

لحظه ای بعد رو به بچه ها گفت مقنعه های ماماناتون رو بکشید جلو ...جلوتر.

و من که با قیافه ای اداری و بارانی گشاد و ساده از ترس کثافتهایی که همه جار را قرق کرده اند رفته بودم وقتی باران به طرفم آمد چنان نگاهش کردم که راهش را کشید و رفت.

یکربع هم کمتر بچه هایمان در آن استودیوی کذایی بودند و حتی از آنها نامشان را هم نپرسیدند و باران در جواب خاله نرگس که از او پرسید با خدا چطور حرف می زنی سورهء توحید را خواندهمین و همین !

مادرم می گفت که او و پدرم چقدر از دیدن نوه شان و قیافه تپلش در آن چادر و حاضر جوابی و قرآن خواندنش لذت برده بودند ...گفت که همه لذت برده بودند ...همه دیده بودند ...

و هیچکس نمی دانست به من چه گذشت!من نمی خواستم ببینم اما دخترم!

من نمی توانستم به خاطر اعتقاد خودم با احساسات او بازی کنم .چه بسا که او سالها بعد این  تفکرو پوشش را به عقاید من ترجیح دهد.

 

فقط یک حسن داشت وآن عدالت بود .با ما که بچه هایمان را برای اجرای برنامه برده بودیم با هر سن و تحصیلات و طبقهء اجتماعی که بودیم به مساوات و عادلانه برخورد شد. فقط مستقیما" فحشمان ندادند وگرنه هر بی احترامیی دیگری که لازمست عقده ای بودن گروه غالب و حماقت بر گروه مغلوب را نشان دهد به ما کردند ...به ما کردند!و هیچکدام ما هیچ نگفتیم .

 

من از دیروز چیزی در گلویم مانده که روزی روی همه شان بالا می آورم .

 

پ.ن. تنها برخورد مهربان و انسان دوستانهء نیما کمی ذهنیت مارا معتدل کرد ...همه شان دیو نبودند!

نیما ایستاده بود و با تک تک بچه ها عکس می انداخت .لا اقل کنار نیما بچه ها کمی خندیدند.

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

حامله سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 11:43

افتاده بودم دنبال یک مرد!

قدم به قدم پشت سرش می رفتم ، مثل کسی که چیز خیلی مهمی را دنبال می کند.

گاهی بر می گشت و از بالای شانه اش به من نگاه می کرد؛ آنوقت سرم را پایین می انداختم یا رویم را به سمتی بر می گرداندم که مجبور نباشم در چشمهای حیرت زده اش نگاه کنم .

هرجا می پیچید می پیچیدم و هر جا می ایستاد با چند قدم فاصله طوری می ایستادم که یعنی مثلا" حواسم به تو نیست و راهمان اتفاقی یکی شده!

اما خودم می دانستم که راه هیچوقت اتفاقی یکی نمی شود.

 

هر کدام از ما راه خودمان را داریم ، راهی که  خودمان انتخاب کرده ایم را می رویم اما چیزهایی که در مسیرمان است و ما انتخاب نکرده ایم را باید بگذرانیم ؛مثلا"  یک تابلوی راهنمایی کج شده که اتفاقا" کار بردی هم نداردو بیشتر راننده ها به آن توجه نمی کنند ، مثل بیشتر تابلوهای "توقف ممنوع" که باعث نمی شوند رانندگان هرجا که اراده می کنند نایستند.

همهءِ چیزهایی که در مسیر ماست حتی خلط رهگذر قبلی برای ما دنیایی متفاوت با  لحظه پیش     می سازد.

اگرخلط سینه ای روی زمین نباشد به این فکر نمی کنیم که زمستان شده ولی برف نمی بارد و نباریدن برف تفاوت امروزمان را با شبهای برفی عاشقانهء ده سال پیش به چشممان نمی آورد.

 

مرد می دانست که دنبالش افتاده ام و نمی دانست چرا!

لابد تا یادش بود مردها دنبال زنها افتاده بودند و حالا من دنبال یک مرد!

زشت و معیوب و خل و چل هم نبودم که این خواستن عجیب را توجیه کند.

مردهای دیگر را از هم تشخیص نمی دادم اما این یکی فرق می کرد.چیزی داشت که من می خواستم ، و باید از او می گرفتم .

مرد قدمهایش را تند تر کرد .

چرا باید از من دریغ کند؟

نه اینکه چیزی را که او داشت  ومن نداشتم اگر به من می داد تمام  می شد یا خودش دیگر نداشت ؛ نه !

چیزی که می خواستم تمام نمی شد.هرچقدر هم که به من یا به دیگران می داد بیشتر می شد که  کمتر نمی شد.

من هم قدمهایم را تند تر کردم.

به هر قیمتی ...به هر قیمتی...

اگر چشمهای گرسنه ، لبهای تشنه و بدن مواج مردی را نایستاند یعنی که با ید بزور متوسل شوی ...باید  تجاوز کنی .تجاوز ؟!به یک مرد؟!

می دانستم که کم کم به قسمتهای خلوتی می رسیم که به کمک تاریکی می شود از آنها سود برد.

مرد اما حتما" نمی دانست چرا می گریزد ، از چه می گریزد .

همین  فکر که  کسی دنبال ماست دلیلی موجهیست که بگریزیم ؛ اما این مانیفست عشق است و اینجا به کار نمی آید.

 

خوب شد ؛ پیچید به همانجایی که من می خواستم ، خورشید هم پیچید پشت کوههای مغرب!

چند قدم دویدم .گاهی با چند قدم دویدن می شود از نرسیدن جلوگیری کرد.

یقه اش را از پشت گرفتم و او را عقب کشیدم حالا روبرویم ایستاده بود ؛ چشمان متعجبش سرا پایم را برانداز کرد اما کمکی نکرد تا از گردی چشمانش بکاهد.

اگر نمی داد می گرفتم .همیشه همینطور است ، اگر بدهند فقط می پذیریم اما اگر ندهند بزور می گیریم.

هلش دادم  به دیوار چسباندمش ،مقاومت نمی کرد،نفسهای گرم و تندش به پیشانی ام می خورد.

مثل یک رقاصه  د رکافه های فیلمها که باید مشتری جلب کند خرامیدم و بدنم را به او چسباندم .

نفسهایش تغییری نکرده بود.

می دانستم که مثل همهء مردها نیست ؛ چیزی داشت که دیگران نداشتند و چیزهایی که نداشت و دیگران داشتند برایم آب دماغ یک رهگذر بود ...فقط خاطراتی چرت!

 

دستهایش را از دو طرف کشیدم و و سینه اش را گشودم ؛ درونش فرو رفتم ...باید چیزی را در من

 می ریخت.

پیشانی ام را به پیشانی اش چسباندم .

چشمهایم را بستم تا التهاب نگاهم نظمش را بهم نریزد .خودم را به او و اورا به خودم فشردم .

حالا یک مرد زیر فشار پیکر یک زن مردد به ماندن و رفتن بود.

چیزی داشت که باید در من می ریخت .چیزی داشت که باید به من می داد.

یاد مردهایی که ریختنی ها و دادنی هایشان در جیبها و زیر شکمهایشان است حالم را بهم می زد.

 

این مرد اما ...

در سرش چیزهایی داشت که من می خواستم

باید در من می ریخت ...در من ...در زنهای دیگر ...در مردهای دیگر .

و هرکدام که بطن امانتدار پرورندهای  داشتیم می توانستیم آنها را بپروریم  نه روز؛ نه ماه ؛حتی نه سال

 

و بعد...

هی شعر بزاییم

هی داستان بزاییم.

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

عصای دست سه شنبه دوازدهم آذر 1387 10:56

یک پسرکاکل زری  می خواهم

که  وقتی بزرگ شد نماز های قضایم را بخواند و روزه های غذایم را بخورد.

که عصای دست پیری ام ...

...را بفروشد و برای دوست دخترش پیتزا بخرد.

یک پسر می خواهم  

که از مراقبم مواظبت کند

و از مواجبم هرچه می خواهد ...برای من هم ...چیزی مانده؟

می خواهم که عروسم را ببینم و ماشاالله ماشالله بر لب در دل استغفرالله بگویم و تمرین اشهد بکنم.

یک پسر

که کفالتم را بر عهده بگیرد و کسالتم را به خجالتم پیوند بزند تا بفهمم چقدر به بطالت عمر کرده ام.

یک پسر

که زیر پر و بالم ...

زیر پر و بالم...

زیر پر و بالم نارنجک بگذارد و مرا درخانهء سالمندان منفجر کند.

 

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

گناه سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 11:55

 

   نمی خواست وسط ماجرا باشد

کناره هاست که کنایه هارا می فهمد

کنارش که بود نمی فهمید......

سیب و گندم بهانه اند که گناه را به گردن دیگران گیر ....گیر ....گیر داد.

سیگاری گیراند تا دود بهانهء بستن چشمهایش باشد

 

نمی خواست وسط معرکه باشد

معرکه گیر ...گیر ....زنجیر ...جیر ....پاره ای به گردن داشت

گردن دیگران که باشد دیگر وسط معرکه نیستی

زنجیر گردنش را فروخت تا گندی که زده بود گریبانش را نگیر...گیرد.

 

نمی خواست وسط حادثه باشد

روح که بدمد دیگر ماجرا نیست ...معرکه .....حادثه است.

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

یک داستان واقعی پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 16:28

 

داستان لاک پشت و خرگوش که یادتونه؟

فکر می کنید چرا لاک پشت برنده شد؟

نه خیر .اینطوری نبود که خرگوش بیچاره بخوابه و خوابش ببره و لاک پشت پیر فس فسو ازش رد شه!

تاریخ پر از هجو واقعیتهاییه که نباید به گوش انسانها برسن!!

 

قضیه از این قراره که لاک پشت گنده گوز قصهء ما خرگوش رو می کشه کنار و دسته چکش رو در میاره و میگه:" چقد بنویسم که از سر راه من بری کنار؟

خرگوش پوز خندی میزنه و با قیافه ای شبیه " رت باتلر " خدا بیامرز میگه " هه!من خریدنی نیستم...

_: بگو چقد؟

_: گفتم که من از مال دنیا بی نیازم !!حتی اگه یه آپارتمان تو دبی هم بهم بدی خودمو ضایع نمی کنم

_: مگه من گفتم بیا تبلیغ مشاور املاک مارو بکن؟....خیلی خوب بگو چه پستی تو وزارتخونه ها می خوای؟

_: من مدرک ندارم که

_: مدرک نمی خواد که .عصر عصر تخصص گراییه  .مهم اینه که با زندانیهای سیاسی آزاد شده باشی حالا جرمت هرچی بوده به خاطر دل پاک و سر کچلت می بخشیم

_:نع!

_: خوب چی میخوای ؟میخوای کاندیدا بشی رد صلاحیت نشی؟

_: چه فایده اگر رای نیارم

_: اون دیگه بستگی به نظر ملت داره.ملت شریف و .....

 

 

بعد خرگوش باخت و لاک پشت بعنوان یک قهرمان ملی سالهای سال پز برنده شدنش رو داد.

البته لازم نشد لاک پشت رو با هلی کوپتر بیارن و از روی خط پایان ردش کنن!

همیشه راههای ساده تری هم هست......  خرگوش هنوز توی چاله ایه که سه متری خط پایان کنده بودن.

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

غبار سه شنبه چهاردهم آبان 1387 22:45

با همین پا که ندارم  روی دل پا می گذارم

غصه این یار قدیمی را همینجا می گذارم

 

صبر کن تا من از اینجا نرم نرمک بار بندم

من پر از بارانم امشب ، صبر کن باید ببارم!

 

باید این وحشی تنها ، این دل سنگین سنگی

بشکند مثل غرورم ، مثل بغضی که ندارم

 

می نشینم ذره ذره روی چشمان بلورت

آینه! شرمندهء تو ؛ بعد از این من هم غبارم

 

    #                #                #

 

باز هم گم می شوم در انحنای جاده امشب

می روم خود را بیابم . می روم خودرا بیارم!

 

                                       الهام-۱۳۷۹

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

من برگشتم چهارشنبه هشتم آبان 1387 17:20
سلام

چیزی نپرس !

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |