نمی دانم چرا مطلبی که در مورد برنامه کودک دو سال پیش نوشتم اینهه جنجال داردو تمام هم نمی شود .
از بدو بیراه و مزخرف گرفته تا سعی در ارشاد بنده و رفع نواقص دینی ام !
بابا دست از سر بی دین ما بردارید! ما که هم توسری دیده ایم و هم روسری روی سرمان است!دیگر باید با چه ساز ناکوکی برقصیم؟
والا...!( با لحن فرشید منافی بخوانید)
در ادامه آن مطلب یادداشتی نوشه ام که هر کس قصد اصلاح بنده را دارد باید به سوال آن پاسخ درست و قانع کننده ای بدهد. جایزه اش هم یکسال اشتراک رایگان وبلاگم!
روز عاشورا بود
فردایش هم روز دانشجو بود
قرار بود سبزها به خیابان بیایند
من هم رفتم
مردم هم آمده بودند
اما همه در صف پلوی امام حسین ایستاده بودند.
شجاعتش رو ندارم راجع به نسرین ستوده و تاجزاده و زیدآبادی و احمدی امویی و مومنی و نبوی و ... که در زندانها تحت فشار و بی عدالتی هستند بنویسم.
جرئت نمی کنم دوباره یادی از سهراب و بهزاد و محمد و ندا و ...بقیه کشته های
جنبش همیشه زنده سبز بکنم.
می ترسم از اختلاس هزار میلیاردی تازه کشف شده حرفی بزنم و بگویند که قضایا را کش می دهید.
از فقر و سفره های خالی اگر بنویسم متهم به سیاه نمایی می شوم آنهم در حکومت عدل علی.
اگر از فساد زیر پوست شهر بگویم ترویج فحشا و بی عفتیست.
از مدیران نالایق و کار آمد اگر گله کنم جمهوری و مدیران آن را زیر سوال برده ام.
از رفتار ناشایست گشت ارشاد و عفاف و امنیت اخلاقی با جوانان بی گناه وآزادی خواه اگر بنویسم اندیشه ایجاد جامعه پاک را خدشه دا کرده ام.
از رفتار بد مردم با یکدیگر از کلاههای که بر سر هم می گذارند ( از فروش جوراب گرفته تا باغ و ویلا) از دروغگویی همسایه و دوست وفامیل از بی احترامی به بزرگ و بی محبتی به کوچک از فرهنگ ویران شده و در حال انقراض ایران باستان اگر بگویم به هم وطنانم بر می خورد.
این محمد نصرتی و شیث رضایی آبرویی برای مردم ایران ؛جامعه اسلامی ؛ حکومت ؛ مدیران و مسئولین و برنامه ریزان باقی نگذاشتند .
آخیش ! دلم خنک شد. یه چیزی رو گفتم نگران هیچی هم نیستم!
دلم می خواد دوباره برم فیلم "ورود آقایان ممنوع " رو ببینم .
نه به خاطر اینکه فیلم خوبیه و نه به خاطر اینکه کارگردانش رامبد جوانه.
به خاطر شنیدن صدای خنده ی مردم!
پ.ن بعد از چهارماه:سلام
تازه دیشب فهمیدم.
دیشب از یکی از برنامه های یی که توسط دشمن تدارک می شود دریافتم که همکار قدیمیم در زندان است.
بعد از روزهای خوش آفتابگردان و ناهار های به یاد ماندنی رستوران بغل موسسه آخرین بار که با علی شمس و مژده کلهر و هوتن ابوالفتحی غذا خوردیم در جشن نامزدی من بود و آخرین بار که هوتن را دیدم حدود ۸ سال قبل در خیابان.
دورادور می دانستم که در چلچراغ کنار آقای عمو زاده عزیز مشغول است. همین .
حالا از دیشب که فهمیدم در زندان است دنبال راهی هستم تا لااقل با مادر مهربانش تماس بگیرم و اظهار همدردی کنم. خودش را که بعید می دانم حالا حالا ها بتوانم ببینم.
هردم ازین باغ بری می رسد!!!
بعضی سریالهای امسال ماه رمضان خیلی توپن!!!
نمی دونم با چه شگردی چنین سناریویی اجازه ساخت وپخش گرفته ولی بهرحال از دیدن چنین کاری با اینهمه نکته سنجی خیلی لذت بردم.
فکر کنم حتی بینندگان گیج و گول از دنیا بی خبری هم که فکر می کنن فقط ماه رمضونه و هیچ اتفاق مهم دیگه ای نیفتاده واز شبکه های بیگانه هم فقط فارسی وان رو می شناسن می تونن یه چیزای رو ببینن و بگیرن.
البته اگر دو هفته دیگه یکهو نگن : پای مادر زن تدارکات سریال پیچ خورده یا بچش پیچو خورده یا پیچوندنشون یا پیچ تو ماتحت...ببخشید کنترل اعصابمو از دست میدم وقتی به دلائل متقن و منطقی اقایون فکر می کنم.
خلاصه اینکه دیشب سه چهار بار وسط سریال گفتم:" آه ...آّ ه آه ...اوه ...اووووه چی گفت...
تا جایی که دختر محکومی که توی زندان بود به پسر عاشقی که دم در بود گفت:" نمی دونم زندان چه خاصیتی داره که هرکی میاد توش اصلاح میشه و عابد و زاهد میشه !
ووقتی پسره گفت لاغر شدی دختره جواب داد: رژیم دارم اقای کیمیاگر هرروز بعد از ظهر میاد غذاهامونو چک می کنه کلا" غذاهای چرب و پرکالری رو از رژیممون حذف کردن...
و گفت: اینجا شیشه نوشابه ای ندیدم که توش نوشابه باشه!
دقت می کنین؟ شیشه ش هست نوشابه ش نیست!!!
خلاصه اینکه سریال زاینده رود یا یه چیزی تو این مایه هارو ببینین چون بازیهای خیلی خوبی داره اخلاق بازیکنهای فوتبال رو هم میبره زیر سوال .
موقع خوردن کباب هم نون و ریحون یادتون نره!
آدم و حوا بین
" زندگی بی دغدغه و بی نیاز در بهشت که نیاز مند اطاعت بی چون وچرا بود "
و
" کمی نافرمانی شیرین و تبعید به زمین و نیاز به امرار معاش"
دومی را انتخاب کردند تا فرزندانشان روز بروز نافرمان تر شوند تا اختیار با تمام
مضراتش بر جبر پیروز شود.
زنده باد دموکراسی.
الف-از یکماه قبل موتور خیلی از موتور سواران به دلایل مختلف ضبط شدو اعلام شد که تا یکماه آینده سراغ موتور هایشان نیایند.
ب- روز بیست و دوم وبیست و پنجم خرداد تعداد موتور ها در خیابانهای تهران از تعداد پیاده ها بیشتر بود.
ج- پلاک بیشتر موتور ها با نایلون سیاه پوشانده شده بود .
د- پیدا کنید باتوم پرتقال فروش را!
در مقابل اعدام پنج انسان سکوت کرده ام
و ترس نمی گذارد حرفی بزنم یا اعتراضی بکنم
ترس به خاطر زندگی که ممکن است مثل آنها از من بگیرند
ترس از شلاق و شکنجه و زندان
ترس از بی مادری دخترم
و این ترس آخر سر کار دستمان می دهد .
ما دوباره شروع کرده ایم
اینبار به زبان دیگری ...
و شاید به پروپاگاند شما هم نیاز داشته باشیم
کیست که یاری کند مارا؟
واقعا" خطر تماشای " صدای آمریکا" یا "بی بی سی فارسی" بیشتر از تماشای "فارسی وان" است؟
نمی خواهم فکر کنید فراموش کرده ام
نمی خواهم هم فکر کنید که شبانه روزم را با یاد اتفاقات بد چند ماه گذشته می گذرانم
روزهایی که گذشته را امروز با ادبیات وانتی توصیف نمی کنم
وانت اینجا استعاره است ...ایهام است ...جناس است اما مجاز نیست.
چه مجاز بخوانید و چه مجاز
نیست
مسئله
این
.
.
.
نیست.
حیف که اصلا" حوصله ندارم
وگرنه یه چیزی می نوشتم ...؟؟؟!!! هلو!
نمی خواست وسط ماجرا باشد
کناره هاست که کنایه هارا می فهمد
کنارش که بود نمی فهمید......
سیب و گندم بهانه اند که گناه را به گردن دیگران گیر ....گیر ....گیر داد.
سیگاری گیراند تا دود بهانهء بستن چشمهایش باشد
نمی خواست وسط معرکه باشد
معرکه گیر ...گیر ....زنجیر ...جیر ....پاره ای به گردن داشت
گردن دیگران که باشد دیگر وسط معرکه نیستی
زنجیر گردنش را فروخت تا گندی که زده بود گریبانش را نگیر...گیرد.
نمی خواست وسط حادثه باشد
روح که بدمد دیگر ماجرا نیست ...معرکه .....حادثه است.
در تئاتر " به خاطر یک مشت روبل" صحنه ای که آژانها! مرد را می زدند کم مانده بود بلند شوم دستهایم را مثل همه روزهای قبل در خیابان بالا ببرم و از ته دل فریاد بزنم:
نزنیدش بیشرفها!
نزنیدش!
هر دانه تسبیح یک دندان بیفتد...
چهره آرام عمو
چشمهای قرمز زن عمو
لبخند منصور و لوندیهای شادمانه سحر
و پای تلفن تصور بالاو پایین پریدنهای زهره
بهترین تصویرهای این چند روز است...
به مرگمان هم بگیرید به تب راضی نمی شویم .
به مادر بزرگم نگویید آخرین نوه اش در زندان است .
داغ آخرین فرزند شهیدش تازه می شود.
به سادگی فشار دادن " بک اسپیس" فضایی سپید می سازند برای دفترهایت
اما تو فقط در دفتر بی گناهیت را ثبت نمی کردی
بی گناهی خلقی سپیده های تو را سیاه می کند بامداد بامداد!
جور گناه مردمانی که زحمت اندیشیدن را به خود نمی دهند بر شانه های توست
کشیدن می توانی آیا؟
چرا چگالی تو اینقدر عجیب است؟
حجمی که در جرمی نمی گنجد ؟
یا جرمی که حجمی را تاب نمی آورد؟
حالا تورا در فضایی فشار می دهند
هی فشار می دهند تا شاید جا شوی
اما تو بخار می شوی و می پراکنی
بیشتر از قبل !
احمقها نمی دانند تصعید خاصیت جامدات است.
بر افروخته بودم اینجا مرا بر انگیخته کرد.
همه چی فیلتره
حتی فیلتر شکنا!
پی نوشت:
بیست و دو بهمن
بیست و دو بهمن
روز از خود گذشتن
روز پیروزی ما
روز شکست دشمن
روز نابودی ظلم
روز نجات میهن
بسکه فریاد زدم مرگ بر زندگی را کمرنگتر می بینم
چشمهای ریز بینم مردان سیاست را همه جا زیر ذره بین می گذارد
اشتباه ما نبود که هزار سال برای آزادی جنگیدیم
اشتباه آزادی نبود که هرگز برای ما صلح نکرد
اشتباه طناب دار نیست که براحتی به گردن دیگران بیندازند.
آزادی!؟
آزادی د رخیابانها و جویهاو زیر پلها نبود
در جنوب شهر لای دستان کثیف بچه های بد خلق گرسنه
لای پاهای زنها و مردهای پلشت
لای انگشتانی که باتوم را حق شمال شهری ها می دانست نبود.
آزادی د رجیبهای لباسهای میلیونی و در داشبرتهای ماشینهای صد میلیونی و درویزای شینگن و تور های میلیاردی نبود.
آزادی ظهر عاشورایی که باورش نمی کردیم از روی پل پرت شد
زیر وانت له شد
باتوم و قمه خورد
به زندان رفت
و اعدام شد
پ.ن. تصویری را که دیدیم هرگز هرگز هرگز فراموش نخواهیم کرد .
من در تمام عمرم به شدت آن ظهر واقعا" عاشورایی نگریستم.
آنچه بر ما رفت را هرگز هرگز هرگز نخواهیم بخشید.
سیمرغ می خواست از دنیا افسانه ها خارج شود و به جمع پرندگان بپیوندد.
می خواست جوجه بگذارد و پرنده ها از دیگر مخلوقات قدرتمند تر کند .
اما گروهی از پرندگان گفتند سیمرغ پرنده نیست.
گفتند که پرنده بودن شرطهایی دارد .
گفتند که پرنده باید پرواز کند ؛پس مرغ و خروس و بوقلمون و پنگوئن از رده پرندگان خارج شدند اما سیمرغ پرواز می دانست.
گفتند که پرنده باید گردن افراشته و بلند داشته باشد ؛ جغد و کبک و بلدرچین هم خارج شدند اما سیمرغ گردنی فراز داشت.
گفتند که پرنده باید لانه بسازد و آشیانه داشته باشد ؛ کیوی و فاخته هم دیگر پرنده نبودند اما سیمرغ همچنان پرنده بود .
گفتند پرنده باید دست آموز و رام انسان نباشد ؛ مرغ عشق و طوطی و مینا هم از جرگه پرندگان بیرون آمدند اما سیمرغ نه !
دیگر شرطی نمانده بود ...
فکر کردند و گفتند پرنده باید دندان داشته باشد ؛ شرطی که حتی خودشان را هم از پرنده بودن ساقط کرد ؛ اما سیمرغ خندید و همه دیدند که چیزی شبیه الماس در دهانش می درخشد.
در گروه پرنده ها فقط سیمرغ مانده بود وجوجه هایی که هرروز و هرروزبیشتر می شدند.
------------------------------------------------------------------------------
به کسی که می داند :
به دانشجویانی که برای حمایت از همکلاسان زندانیشان امتحان نمی دادند گفته شد که برایشان صفر رد می شود و کارنامه ها برای پدر و مادرهایشان ارسال خواهد شد.
چند نفر از دانشجویان اعلام کردند که آدرس پدرو مادرشان تغییر کرده.
ادرس جدید این بود:" تهران .زندان اوین .بند ۲۰۹

نمایندگان مجلس با تمام قوا در برابر زیاده خواهی دولت ...
طرح هدفمند کردن یارانه ها مطابق خواست دولت تصویب شد.
پ.ن. زیاده عرضی نیست.
خواهر من در جریانات امروز چاقو خورد...
اگرچه دستش را برای دفاع بالا آورده و خوشبختانه فقط دو دستش بریده اما یازده بخیه خورد .
من به خاطر خواهرم بسیار ناراحتم اما آنچه مرا بر آن داشت تا اینجا چنین بنگارم اینست که
چگونه می شود که نیروهای امنیتی یک کشور اجازه دارندبه روی مردم چاقو بکشند؟
از این چاقو کشی باید به که شکایت ببریم ؟از که شکایت کنیم؟
------------------------------------------------------------------------------
یوسف آباد امروز صحنه درگیری نیروهای خیر و شر بود!!!
آنقدر ساکنین یوسف آباد را اذیت کردند و اجازه ندادند هیچکس از سر دوراهی و میدان فاطمی رد و شود و پیاده پایین برود که مردم خونشان به جوش آمد و در خیابان اسد آبادی جمعیتی شدندو راه افتادند به سمت میدان فرهنگ.
بعد هم گاز اشک آور بود که دود می کردوسطل اشغال بود که آتش می گرفت ...
یک اتوبوس هم که از میدان ولیعصر بالا می آمد قلنبه شعار و الله و اکبر و بوق ممتد بود .
دم راننده و مسافرینش گرم!
سیزده ابان هشتاد و هشت
پ.ن ....
تلویزیون فریاد می کشد .
هیچکس مراعات حال ساعت پیک را نمی کند.
ساعت پیک تنها ازدحام مصرف برق و آب نیست.
نحسی سیزده اینبار یقه آبان را خواهد گرفت و پیک ترین روز را به تاریخ فشار خواهد داد.
تلویزیون فریاد می کشد و دیگران فریاد هایشان را فراموش خواهند کرد.
مرده باد و زنده باد یک مفهوم انتزاعی است.
و دیگر جوانها جوگیر حادثه نمی شوند.
مرگ بر هیچکس!
تلویزیون فریاد می کشد و من خواب جفتگیری می بینم .
تاریخ آبستن است ...من آبستنم
تاریخ هرچه را زاییده بود تکرار می کند و یا دوباره در خود فرو می کشد.
من هرچه نزاییده بودم سقط کرده ام .
دیگران می خواهند زاییده من را در دستگاه بگذارند تا کامل شود من اما می خواستم همین ناقص را بزایم فقط!
من با پرچمی سه رنگ جفتگیری کرده ام و مچ بندی سبز زاییده ام!
مسابقه نقاشی در پارک محل ما برای کودکان برپا شده بود.
بچه ها پشت میز و صندلیهای کوچولو می نشستند و با دستهای کوچکشان روی تخم مرغهای آب پز با ابرنگ نقاشی می کشیدند.
دختر من یکسال و نیمه بود ومن خیلی ذوق داشتم که بر خلاف میلش در چنین جمعهایی شرکتش بدهم.
بالاخره باران قبول کرد و نشست و روی تخم مرغی با دقت فراوان " چشم چشم دو ابرو " کشید.
یک کارت پستال جایزه گرفت و بعنوان کوچکترین شرکت کننده تشویق شد.
آن بالا ایستاده بود و با غرور تخم مرغش را دست گرفته بود که مرد گدا و همیشه ساک به دوشی که قبلا" در پارک دیده بودیم به او نزدیک شد و با اشاره چیزی به او گفت.
باران منظور مرد را نفهمید . کر و لال با اشاره به شکم و دهان به باران چیزی فهماند و باران تخم مرغش را به او داد.
مرد تخم مرغ را گرفت .من فکر کردم چون باران برنده شده او تخم مرغ را برای یادگاری می خواهد.
چند قدم از ما دور شد .تخم مرغ را به سرش کوبید شکست پوست کند و خورد.
من ناراحت شدم اما دیگر کاری بود که شده بود . گاهی غذایی به مرد داده بودم اما حالا از دستش عصبانی بودم.
امدم کنار باران دستش را گرفتم و اورا پایین آوردم و گفتم :" چرا تخم مرغتو دادی به اون اقاهه؟"
کمی فکر کردو گفت: خب گشنش بود!
پیش بینی های جامعه شناسانه چنین القا می کنند که آدمها با گذشته یکسان آینده های یکسانی خواهند داشت.
حال آنکه با توجه به عدالت خدا یکی از بهترین دلائل وجود و پذیرش جهان آخرت همین اختلاف فاحش و گاهی وحشتناک بین آینده انسانها ییست که انسانهای دیگر سر نوشتشان را تعیین می کنند.
افراد زیادی در طول تاریخ به ناحق مجازات شده اند و افراد زیادی هم به مجازاتی که مستحقش بودند نرسیدند.
یکی از مهمترین و پر بازتابترین مجازاتها در دهه اخیر اعدام صدام بود.
"صدام حسین عبدالمجید تکریتی" که از سال تولد یعنی 1316 تا سال مرگ یعنی 1385 فراز و نشیب بسیاری را پشت سر گذاشت؛ چوپان زاده ای بود که پدرش را هرگز ندید و ازدست نا پدری خشنش آزار بسیار کشید. ( او را مجبور به مرغ و گوسفندد زدی می کرد.)
او که عضو برجسته حزب بعث و ازمدافعان نظریه " پان عربیسم " بود و در کودتای سال 1347 نقشی کلیدی داشت و توانست بعداز داییش" احمد حسن البکر" به ریاست جمهوری عراق برسد .
صدام با سرکوب شدید مخالفان و امنیتی کردن فضای جامعه خود را به ملت عراق تحمیل کرد.
هرچند کارهایی نظیر اصلاحا ت ارضی و صنعت سازی حتی درروستاها موجب رشد سطح زندگی در عراق شده بود (که با تزریق پول نفت صورت می گرفت) اما خدمات صدام و هوادارنش( بیشتراز اعضا ء خانواده اش و تکریتی بودند ) به مردم عراق در مقابل جنایاتی که مرتکب شده اند ناچیز است.
تحمیل حکومت خود به مردم ! سوء استفاده از قدرت توسط زیر دستان ، کشتار شیعیان بدلیل مخالفت با سیاستهای ضد دین دولت ، کشتار کردهای استقلا ل طلب و کمونیستها ، شکنجه و اعراب توسط سازمان " استخبارات" و تحمیل جنگ خلیج فارس و همچنین ایران و عراق از جمله جنایاتی بود که صدام به مردم مسلمان عراق روا داشت.
در این جنگ نابرابر که صدام با حمایت آمریکا و انگلیس آغاز کرد تقریبا" یک میلیون و هفتصد هزار نفر از دو طرف کشته شدند بیش از ده میلیون نفر آسیب دیدند و اقتصاد هر دو کشور که سالم و رو به رشد بود نابود شد!
سال1361 سوء قصدی علیه صدام در شهرک " دجیل " در چهل کیلومتری شمال بغداد انجام شد نیروهای امنیتی در پاسخ به این اقدام به شهر حمله کرده و 160 نفر از ساکنین از جمله چند کودک را کشته واعدام کردند.1500 تن از اهالی شهر هم به زندان فرستاده شدند تا تحت شکنجه قرار بگیرند .
اودر جنگ نا برابر از سلاح شمیایی هم استفاده کرد و حتی برای سرکوب کردهای شمال عراق در حلبچه حدود پنج هزار غیر نظامی را با حملات شمیایی به قتل رساند .
صدام مدعی بود جنگ او با ایران به نفع دیگر کشورهای عربی از جمله کویت بوده و بنابر این باید کشورهای منطقه بدهی های میلیاردی او را ببخشند.
اما اعراب دیگر برای سیاستمدار ظالمی که به هیچکس حتی قوم و خویش و داماد های خود رحم نمی کرد تره خرد نکردند و او هم با کینه قدیمی و انگیزه کشور گشایی به کویت حمله ور شد تا دوباره مردم و اموال آنها را فدای جاه طلبی و زیاده خواهیهای خود کند.
دراین جنگ هم آمار کشته ها تا صد هزار نفر برآورد شده است.
علاوه بر اینها سازمانهای بین المللی "who " تخمین می زنند که تحریمهایی که صدام موجب اعمال آنها علیه عراق بود بین 500,000 تا 1,200,000 مرگ در پی داشته که اکثر جان باختگان افراد زیر پنج سال بوده اند.
با چنین اوصافی آیا همان طناب داری که بر گردن هزاران مجرم دیگرمی افتد برای گردن صدام کفایت می کند؟
هزاران مجرم یا حتی متهم که خواسته یا نا خواسته و گاهی در سنین پیش از عقل رسی و تکلیف
مرتکب قتل یا امثال آن می شوند؛ پشیمان و با قدمهای لرزان به سوی طناب دار می روند و صدام که حتی پس از بیرون کشیده شدن از داخل چاهی د رخانه ای در روستایی!!! خود را رئیس جمهور عراق می دانست و به کارهایی که کرده بود با افتخار اعتراف می کرد یکسان می میرند.
پ.ن .بیست و نهم مهر!
سوار تاکسی بودم.
راننده مرد تقریبا" چهل ساله ای بود که تمام مدت با تلفن به کسی توضیحاتی می داد.
هرچه را یادم مانده اینجا نوشته ام:
ـ آخه اونا آدمن ؟ اینقده گندن که نگو...دیگه حالم از این کار به هم می خوره!
ـ خیلی اذیتم کردن ...هردفعه بهتر بودن ایندفعه خیلی اذیت کردن...سه سال تو اسارت زجرمون دادن حالا هم اینجوری!
ـ نه! می گفتن سردخونه خرابه ! سه تا شهر رفتم تا خالی کردن!
ـ کار یه بار دوبارم نیس که شما هی سین جیمم می کنی! من دارم هر ماه این بارو می برم!!!
ـ ماشالات باشه دختر چقد وسط حرف من حرف می زنی ...یه دقه ساکت شو تا من بگم ...بعععله همه مدارکشم فردا که بیام میارم ...امضا تحویل مرسوله و همه چی هم کامله خیال شما و آقای رئیس راحت!
ـ من یازده تن بردم کربلا نوزده تن هم نجف دویست کیلو هم پرت بارم بود( به کسره پ بخوانید)
ـ نه بابا آشغالا بازم تحویل نمی گرفتن می گفتن جا نداریم ...من همونجا وایسادم در ماشینو باز کردم گفتم یا می گیرید یا می ریزم همینجا تو خیابون...براتون مرغ مجانی میاریم گربه رقصونی هم می کنین؟
ـ آره دیگه ...بالاخره بعد از کلی ادا و اصول و ناز و نوز گرفتن!
می تونید بحث من و مسافران دیگه با اقای راننده رو پیش بینی کنید.
نظر احسان:
بعد از تموم شدن حرفای راننده همه مسافرا دارن این ور و اون ورُ نیگا می کنن، مثلاً انگار نه انگار که داشتند به حرفای راننده گوش می دادن تا اینکه:
راننده (خطاب به مسافر جلویی): می بینی آقا، مردیکه عوضی شرف نداره، ببین ما رو به چه کاری وادار کرده!
مسافر جلویی: چی بگم والا، بالاخره یه روز باید تاوان همه این کاراشون پس بدن!مردم دارن از گشنگی می میرن این ور، اونوقت اینا به فکر پر کردن شیکمای اون عربای وحشی ان!
ذهن الهام خضرایی منش: گند و کثافت رو زیر عبای ریا و تزویر قایم کردن، خبر ندارن بوش همه جا رو گرفته!
مسافر وسطی (یه خانم): واقعاً کلمه وطن فروش برازنده ی خود همیناست، مردم دارن از گشنگی می میرن، خود من، خانم باور می کنی دو ماهه نتونست مرغ بخرم؟ گرونی این ور داره بیداد می کنه اونوقت ...
مسافر پشت راننده(یه آقای فکل کراواتی با صدایی بس زیر): به نظر بنده مشکل از سیستمه، تا موقعی که ساختار مناسبی برای حکومت وجود نداشته باشه فرقی نمی کنه چه کسی اون بالا باشه! البته ناگفته نمونه وبر هم یه همچین روزایی رو پیش بینی می کنه برای حکومت های مشابه ایران.
الهام خضرایی منش(در حالی که کلی مونده تا برسه): آقای راننده نگه دار، پیاده میشم.
ذهن الهام خضرایی منش (در حال قدم زدن):
مثل بغضی ...
نه فرو می روم
نه بالا می ایم
خودی ها مرا روی شیروانی داغ انداخته اند.
خون می چکد خون می چکد از پای دیوار
نقش دل مارا بر آن تصویر کردند.
شهر دوباره در خواب فرورفته...
...
