تبليغاتX
باز یافت!
رسید مژده که ایام غم؟؟؟ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 12:13

 

من برای ظهر های بهاری هلاکم .

برای ولو شدن روی تخت و زل زدن به پارک که از بالکن پیداست.

با خودم تصور می کنم که من یک شاهزاده خانومم و مالک این محله دوست داشتنی . فکر می کنم پارک ملک پدرمه و من از سر دست و دلبازی اجازه میدم بقیه مردم هم بیان توش و حالشو ببرن.اینجوری هم از داشتن چنین ملک زیبایی لذت می برم هم از لذت بخشش به دیگران نشئه میشم!

با اینکه من پول تعمیرات و نگهداری نمیدم اما یه کم حرص می خورم از اینکه مردم کثیف و خرابش میکنن.

نمی دونن که من چقدر عاشق اینجام .عاشق پارکمونم. انگار که راستی راستی مال بابامه!

 

تقریبا" بیشتر روزهای بهار دست دخترم و می گیرم اسکوتر یا دوچرخه اش رو هم بر می دارم و میریم پارک .

(بماند که همش من باید اسکوتررو کول کنم  چون خانوم خسته میشن اگر زیادی بازی کنن!!!)

یه نیمکت یه جای دنج (که البته خیلی هم زیادن مواقع خلوتی ) پیدا می کنم .می شینم کتاب می خونم یا می نویسم .

باران هم هی سی ثانیه بازی می کنه سی دقیقه راجع به اون سی ثانیه برای من حرف می زنه!

واین روند ادامه داره تا وقتی که من با صدای کمی بلند!!!بگم " بسه دیگه برو بازیتو بکن بذار منم سه خط بخونم!"

اما دیروز چیزی در پارک دیدم که اشتهای امروزم برای پارک کم شد!

نه ! دیدن گربه های لنگ و کور دیگه عادی شده.

نه بابا ! خبر فوت پیر مردها و پیر زنها یی هم که تا چند روز قبل توی پارک می نشستند و جوونها رو با حسرت نگاه می کردند چندان ناراحتم نمی کنه .بالاخره مرگه دیگه ؛تازه اونا که جوونیشون رو هم لابد خوبتر از ما گذروندن!

گدا؟

نه !

من زیاد بخاطر گداها غصه نمی خورم .معتقدم که مستحقهای حقیقی رو ما نمی بینیم و اینها که علو طبع ندارند و گدایی می کنند معمولا" تنبل هم هستند چون لااقل بعد از یکسال گدایی که در آمد خوبی هم داره باید دست از این کار بکشند و سرما یه شون رو به کاری بزنند.

سعی می کنم زیاد برای دیگران غمگین نشم .سعی می کنم بپذیرم که بعضی اتفاقها باید بیفته ؛ بعضی زندگیها و بالا و پایین زیاد داره اما...

 

البته که خوب فکر کردن  و به خوب فکر کردن انرژی مثبت داره و باعث اتفاقات خوب میشه ولی ...

 

ولش کن !

نمیگم .

شما هم ناراحت میشید .

برگردیم به موضوع اصلیمون :

پارک و بهار و گل و بلبل وهندوانه!

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

ارجاع یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 13:55
 

بروید به اینجاو کامنت مرا هم بخوانید.

بیش از این وقت شریفتان را نمی گیرم!

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |