بعد از این
هرلحظه و هرجا
ممکن است ماشین بی نام و نشانی
هرجایی هرچند شلوغ بایستد
ومردانی بی نام و نشان وکارت شناسایی و دلیل
زن یا دختر جوانی را
با هر منظوری
به ضرب مشت و لگد و کتک و ناسزا و تهدید
با خود ببرند.
دوستان و خانواده شخص مورد نظر که مضروب و شوکه هستند٫
مردم هم به دلیل عملکرد خوب وزارت اطلاعات اقدامی نخواهند کرد.
پ.ن
نظر زهره:
پنجم اسفند 1387
مراسم تدفين شهدا در دانشگاه اميركبير
به دانشگاه ريختهاند، از باقيماندهي استخوان هاي شرف و آبروي انقلاب و جنگ، خميري درست كردهاند و خشتي ساختهاند تا سنگري كنند براي عنكبوت هاي سست لانهاي كه فقط اسمي از بسيج يدك ميكشند.
از پنج بوكس و نانچيكو و زنجير و آن ميدان جنگ كذايي و محاصرهي دانشجوهايي كه به خانهشان تجاوز شدهبود و اينها بگذريم.
همه چيز تمام شده بود
ساعت 17 خيابان سميه
چهار نفري داشتيم ميرفتيم ناكجايي كمي آرام بگيريم
- فاطمه كو؟
- عقب موند. اوناهاش. چي ميگه؟ چرا ترسيده؟
- بچهها بدويين!
.
.
.
- دوستم! دوستم! گرفتنش! تو اين پاركينگه س!
در پاركينگ باز ميشود. دختر لاغر ترسيدهاي خودش را به ديوار چسبانده و ميلرزد
-چي ميگي آقا؟ دختر مردم رو چيكار داري؟ كي هستين شما؟ ولش كن ببينم! بيا بيرون بيا بيرون
آي مردم! كمك! دختر مردم رو گرفتن چهارتا مرد غريبه. كمك! كمك! كم........ك!
- برين گم شين. به شماها چه؟ خودش مي دونه چيكار كرده. من مامور قانونم.
- كو لباست؟ كو حكمت؟ چيكار كرده؟ به چه جرمي؟ اصلا اينجا كجاس؟ يه پاركينگ شخصي!
آي مردم! كمك! كمك كنين
حنجره ام ميسوزد. هيچ كس حتي سر بالا نمي كند نگاهمان كند!
لگدي پشت پايم ميخورد و يكي شان هلم ميدهد توي پاركينگ. در را دارند ميبندند. دادي ميزنم و از لاي دست و پايشان بيرون ميپرم.
سمند شخصي اي دنده عقب وارد پاركينگ ميشود و در را مي بندند.
تقريبا به گريه افتادهايم:
- مردم تو رو خدا كمك كنين! دارن ميبرنش!
سمند با دخترك و مردي كنارش از پاركينگ بيرون ميآيد. دري كه سمت من است باز است و به دختر دسترسي دارم. آخرين جرقه: در را باز مي كنم كه بيرون بكشماش...
آن بيشرف با يك دست رانش را چسبيده بود و دست ديگرش روي سينهاش يله بود.
در را بستند و رفتند.
آن شب بيشتر از هفتاد نفر دستگير شدند
خدايا چند نفر اين فشاري كه ما تحمل كرديم را كشيدند؟
يادش به خير
آن روزها هنوز پرده هاي حيا اينجور وقيحانه پاره نشده بود. اين صحنهها تازه بود برايمان! تعجب ميكرديم، ميترسيديم. حالا ديگر...
نه!
اين پوستهاي نازك ما هرگز در برابر وزش ظلمت كلفت مباد!
شادی صدر قبل از حضور در نماز جمعه باز داشت شد.
شادی وکیل دادگستری و یکی از مهمترین فعالان برای رفع قوانین تبعیض آمیز است.
شادی سالهاست که برای آزادیهایی که حق مسلم زنان و حتی مردان است تلاش می کند و امروز به زندان حکومت اسیر شد.
ما خواهان آزادی او و همه زندانیان سیاسی هستیم.
نمی گذاشتند من هم بروم .
مجبور شدم بگویم که همه با هم برویم .برویم خرید اصلا" ! این هیجده تیری!
و رفتیم .
در میدان ولیعصر که به بهانه خرید در آن می چرخیدیم دختری سعی می کرد از دست ماموری بگریزد ومن یک آن نزدیک بود وظیفه مادری ام را فراموش کنم و به آن دختر جوان بیشتر از دختر خردسال خودم بیندیشم.
پنج ساله ء هشیار احساس خطر کردو مرا کشید.
گفتم که بر می گردیم .
گفتم که کاری به ما ندارند و اینها پلیسند .پلیس دوست ماست!
با بغض گفت:" چرا اونو می زدن؟"
:" اون بی تربیت بود ! بهشون حرف زشت زده بود اونام عصبانی شدن !"
:" چی کارش می کنن؟"
:" هیچی!!!!!!!!!!!! کاریش ندارن !!! فقط یک کم ادبش می کنن که دیگه بی تربیتی نکنه!"
خدا مرا ببخشد ! چطور ده سال دیگر این دروغهارا که امروز می بافم توجیه کنم؟ این دولت هم عجب فرهنگی جانشین فرهنگ" دروغگو دشمن خداست" کرد! هم خودش گفت و هم مارا واداشت بگوییم.
برگشتیم خانه !
زنگ زدم خواهر کوچک که مثلا" تسلا بگیرم. بدتر شد .
شاکی بود که نگذاشتند برود و احساس دین و عذاب وجدان و...
هر خزعبلی که به ذهنم رسید تحویلش دادم تا آرام شود اما خودم بدتر شدم.
دیدن مردم , دیدن دختری که نمی دانستم دستگیر شده یا نه ( مردم به خاطر او با نیروها درگیر شدند)دیدن آنهمه قیافه وحشتناک و خشن البته با ماسک و عینک! و حالا حرفهای خواهر کوچولو(این کوچولو حدود صدو هفتاد قدشه هفتاد کیلو هم وزنشه چه کنم؟برای من تا ابد خواهر کوچولوئه) باعث شد که نتوانم جلوی خودم را بگیرم.
و همسر که دریافت من عصبی بودم و حالا بسیار بدتر شدم(خوش اخلاقم چی هست که بد اخلاقم باشه!) برای رفتن من بهانه ء جدیدی نتراشید.
رفتم مرکز حوادث:کوی دانشگاه !
بی ماسک ، بی نقاب.
فریاد زدم؛ شعار دادم ؛ لذت بردم ؛ نمی ترسیدم !
نه !
آن لحظه که همسر و فرزند را رها کرده و رفته بودم از هیچ چیز نمی ترسیدم!
من الهام ده سال پیش نبودم که خونخواه هیچ شهیدی نشد .چون از سیاست ترسیده بود .
نیت کردم و یک دور هم به جای خواهرم میان ماشینها چرخیدم و فریاد زدم .
من زهره بودم که خونخواه هم دانشگاهی شهیدش بود.
خونخواه کانونهایشان !
خونخواه درس خواندنها و مردود شدنهایشان.
خونخواه اعتقاداتشان که بر باد می رفت.
هم بغض دیروزم !
امید فردایم !
من اینجایم جلوی کوی دانشگاه !
چون تو نتوانستی بیایی
اینبار برای تو می چرخم
برای تو می رقصم
برای تو پا می کوبم
نیت کردم که این تو باشی
نیابت در مکه حتی قبول است.
نه من کلاغم
نه تو مترسک!
باغ مال هردوی ماست.
اتش که بزنند
تو می سوزی
من می گریزم...
پ.ن ارتش برادر ماست.
مردم دوباره گله ء رام شما شدند
مقهور خادمی و مرام شما شدند
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"
مردند عاشقان و دوام شما شدند.
یک عمر جای خلق شما فکر کرده اید
گاهی شما به جای خدا فکر کرده اید
چون حدس می زنید که در دل چه گفته است
اعدام کرده اید و به ما فکر کرده اید.
سر را دوباره توی حساب و کتاب کن
سرهای دیگران همه را زیر آب کن
وقتی حراج کرده و ارزان فروختند
ما بین صندلی و قفس انتخاب کن!
گفنتد باغ خواب زمستان ندیده است
سرمای بی حساب زمستان ندیده است
نه!!!
برفی که می نشیند و پر می کند زمین
گرمای آفتاب زمستان ندیده است.
چون آفتاب می شود و برف رفتنیست
سرما جواب می شود و برف رفتنیست
حرفی که توی دفترشان جا نمی شود
روزی کتاب می شود و برف رفتنیست.
...............................................
چون آفتاب می شود و برف رفتنیست
سرما جواب می شود و برف رفتنیست
حرفی که توی دفترشان جا نمی شود
روزی کتاب می شود و برف رفتنیست.
