تبليغاتX
باز یافت!
پنجه نمی کشم چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 14:5
 

خودی ها مرا روی شیروانی داغ انداخته اند.

 

 

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

... دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 12:21
 

شهر دوباره در خواب فرورفته...

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

یک شعر داغ داغ! دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 0:59
 

دیشب نصف شب اینها را نوشتم .

کاغذ اصلی را هم چند ساعت قبل گم کرده ام.

فعلا" نصفه نیمه تا داغ داغ است آن را بگیرید تا بعد...

 

 

 

گنجشکی آواز کلاغ اقرار می کرد

سرپا کنار روح خود ادرار می کرد

 

نا مهربان با مهربانی گول می زد

هرشب تورا یک آدم مسئول می زد...

 

تو مشت می خوردی ندا تکثیر می شد

هرجمله هرشب راس ده تکبیر می شد

 

تو رای دادی دیگران پروار !هیهات

سبزدرختان چوبه های دار!هیهات

 

حالا تمام زندگی  درد و دریغ است

کابوس زندان انبر و ناخون و تیغ است ↓

 

وقتی بدانی بیست تا انگشت داری

این بازجو آخر تو را هم کشت ∕  داری

 

در خواب می بینی دوباره بودنت را

زیر فشار کا بلها مرگ تنت را

 

 

 

...ادامه خواهد داشت اگر امروز زنده برگردم!
نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

شنبه دهم مرداد 1388 12:30
 

بیشرفها!

 

مگه ماچی می خوایم؟

 

 

پ.ن. پس از یکساعت وبگردی در اخبار !!!

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

اسفندیار رحیم مشایی دوشنبه پنجم مرداد 1388 13:21
 

این نام را در گوگل سرچ کردم.

در ویکیپدیا درباره اش خواندم.

و دیدم با بیشتر  دیدگاهها و اعتقاداتی که از او منتشر شده موافقم.

همه جرمهای او از نظر من حسن بود!!!

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

گذشته مان هم معلوم است. پنجشنبه یکم مرداد 1388 13:20
 

به دلایلی شعری را که سال هفتادو سه یا چهار سروده ام اینجا می گذارم.تازه دیپلم گرفته بودم و اینا!

 

مارا به پای حادثه زنجیر کردند

یعنی که در بدو تولد پیر کردند

 

وقتی خدا یک آیه را با یک زبان گفت

هرجا به نفع خویشتن تفسیر کردند

 

اینگونه این نسل جوان بند در بند

در ابتدای راه ایمان گیر کردند

 

هرسو که باد آمد همانسو باد دادند

هرلحظه و هرثانیه تغییر کردند

 

چون جامه ءخونین عثمان بی اثر بود

قران به روی نیزه و شمشیر کردند

 

خواب خدارا دیدم و گفتند کفر است

خواب مرا در حد خود تعبیر کردند

 

خون می چکد خون می چکد از پای دیوار

نقش دل مارا بر آن تصویر کردند.

 

استاد نامی برای من نوشته بود:

خجالت آور است که هرکس بلد است چهارتا وزن و قافیه سر هم کند بیاید و شعر سیاسی بگوید
همه تان دارید از این فضا برای ابراز وجود خودتان استفاده میکنید

همه کسانی که دهانشان بوی شیر می دهد واسی ما شاعر و نظریه پرداز شده اند شما و خواهرتان هم دارید از آب گل آلود برای خودتان ماهی می گیرید که پس فردا بگویید ماهم بودیم و ما هم با دشمن مبارزه کردیم
وقتی دولت احمدی نژاد کهبه واقع نماینده بر حق امام زمان است حق همه تان را کف دستتان گذاشت همهتان خفه می شوید و جرئت زرت و پرت اضافی کردن نمی کنید معلوم نیست گذشته تان چه بوده ولی آینده تان معلوم است.

و احسان جباری برای استاد نام ! نوشت:

سلام جناب استاد

نمی دانم چی نیتی در سر می پرورانی و چه شده و چه حرفی از این پست و یا مطالب قبلی تو را اینگونه بر آشفته؟! (البته می دانم!) این شیوهء سخن راندن برایمان چندان هم ناآشنا نیست!

آن زمانی که مسعود ده نمکی کارگردان سینما می شود انتظار حضور نقادانی چون شما نیز در عرصهء هنر دور از انتظار نیست!

نقاد؟

نقد کجا و فحش کجا؟

نقاد کجا و شما کجا؟

دیرگاهی است که چنین شیوه ای از سوی هم مسلکان شما وارد عرصهء پاک گفتگو و منطق شده، چه هنگامی که درمی مانید از منطق، هنگامی که کلامتان و ادبتان و منطقتان و مغزتان عاجز می شود از گفتگو و بحث، دست در جیب برده چماقتان را به میان آورده و بر سر مغز طرف مقابلتان کوفته آنگاه به همگان می گویید او کافر بود و امیدی هم با بازگردان وی به آغوش اسلام نبود!

آری این چنین است ای برادر...

می خواهم تلخ باشم و تلخی این روزهایم را به کامت بریزم!

می گویی:

"خجالت آور است که هرکس بلد است چهارتا وزن و قافیه سر هم کند بیاید و شعر سیاسی بگوید "

از خجالت سخن گفتی و از خجالت آور بودن ها!

به راستی که این روزها ما چقدر با این کلمات مانوس شده ایم!

راست می گویی استاد، خجالت آور است!

خجالت آور است که فرزندان این مرز و بوم را کشتن، آن هم به نام اسلام و البته به کام...

خجالت آور است تماشای مادران داغدار و پدران رنج دیده و برادران و خواهران ماتم زده

خجالت آور است دیدن فرزندان و همسران اسیران، آنگاهی که دستشان از همه جا کوتاه می شود و پناهی جز معبود خویش نمی یابند...

خجالت آور است که ناموست را در مقابل دیدکانت بدزدند!!! و بگویند ما سربازان امام زمانیم!

خجالت آور است که جسد ناموست را در حالی که ....

خجالت آور است مادری را ببینی که می گوید تا باز پس گیری حق فرزند شهیدم هیچ عیدی نخواهم داشت!

آری خجالت آور است...

خجالت آور است که تمرکز قدرت آنچنان فسادی را برایت فراهم آورده باشد که خور را مامور ویژه الله بپنداری و آنگاه واژه واژه ء کلامت رابه مثابه کلام الله بدانی و هر که را نیز در مقابل خویش ببینی به نام حکم الله دستور نیست شدنش را صادر کنی !

خجالت آور است که علمای دینی ات نیز تو را به بازگشتن به صراط مستقیم هشدار دهند و تو هم چنان خویشتن را بری از هرگونه خطایی پنداشته و راه مستقیم را راه خود بدانی!

خجالت آور است که تنها مانده باشی....

می گویی:

"همه تان دارید از این فضا برای ابراز وجود خودتان استفاده میکنید"

به راستی نیز چنین است، همهء انسان های آزاده از این فرصت استفاده می کنند تا بودنشان را به رخ قداره بندان و زورگویان و چماق به دستان و مغز به دستان بکشند، کیست که قدری انسانیت و راستی در وجودش مانده باشدو در مقابل دروغ و تهمت و افترا و ریا و زورگوی به پا نخیزد؟!

راست می گویی، ما همگی از این فرصت بهر می بریم و خونمان را نثار راه آزادی می کنیم تا اگر خود طلوع صبح آزادی را به چشم ندیدیم، تماشای این منظرهء زیبا را برای فرزندانمان به ارمغان آوریم...

می گویی:

" همه کسانی که دهانشان بوی شیر می دهد واسی ما شاعر و نظریه پرداز شده اند "

ترسم از آن است که کلامم از ابتذال واژگان تاثیر ببپذیرد،

باز هم همان منطق، همان چماق و همان شیوهء نقادی! 
چنین شیوه ای را به یاد دارم در مورد استاد شجریان نیز به کار برده بودید، آن زمانی که در برابر آزادگی و کمال این مرد قرار گرفتید و عاجز ماندید از نقدش، گفتید:

" ام کلثوم که نه؛ ساسی مانکن هم نیستید!!"

یا در جای دیگری به محسن مخملباف که فریاد دادخواهی اش گوشتان را کر کرده بود گفتید:

" کیهان: پارسال وقتي همكارانم در تحريريه كيهان بچه ها، عكس تو را كه در جشنواره كن انداخته بودي نشانم دادند، اول نشناختمت، بعد هم كه شناختم، خنده ام گرفت و بي اختيار به پشتي صندلي تكيه دادم و بهشان گفتم: «ا... اين كه محسن خودمان است، چرا اين ريختي شده؟»

پاپيوني به قاعده گندگي يك مشت چسبانده بودي بيخ سيبك گلويت! اول فكر كردم مي خواهي در يك فيلم كمدي فرانسوي بازي كني كه آن قدر خنده دار شدي، مثلاً مثل مرحوم لوئي دوفونس. اما ديدم، نه خيلي خودت را گرفته اي و اصلاً دوست نداري مضحك و خنده دار باشي، سخت به دنبال تشخص و ابهت هستي.

راستش، آن كت و شلوار مشكي، پيراهن سفيد و پاپيون سياه، به تنت زار مي زدند، شده بودي عين آن داماد دهاتي هايي كه شب عروسي ناچار كراوات مي زنند و موقع راه رفتن دست راستشان با پاي راستشان بالا مي آيد و دست چپشان با پاي چپ و موجب خنده و انبساط خاطر خانم ها و آقايان مي شوند. تو هم يك همچين موجودي شده بودي، مضحك قلموي قابل ترحم!"

می گویی:

" شما و خواهرتان هم دارید از آب گل آلود برای خودتان ماهی می گیرید که پس فردا بگویید ماهم بودیم و ما هم با دشمن مبارزه کردیم  "

پس فردا مگر چه خبر است استاد ؟

بسیار خوشحالمان نمودی استاد!

خبرمان دادی از صبح پیروزی ! چقدر عالی! این لو دادن ها مرا یاد لو دادن های آمار انتخاباتی حسین شریعتمداری می اندازد،

ممنونم بابت این اعتراف!

می گویی:

" وقتی دولت احمدی نژاد کهبه واقع نماینده بر حق امام زمان است حق همه تان را کف دستتان گذاشت همهتان خفه می شوید و جرئت زرت و پرت اضافی کردن نمی کنید معلوم نیست گذشته تان چه بوده ولی آینده تان معلوم است. "

در نماینده بودن احمدی نژاد که شکی نیست ولی در اینکه وی نماینده امام زمان باشد تردیدی جدی وجود دارد!

معلم است که از امام زمان هیچ نمی دانید!مشخص است که از سیره انبیا و امامام هیچ بهره ای نجسته اید، که اگر چنین نبود می دانستید که پیامبر صلح و مهربانی، حکومت را برای حضرت علی از جانب خدا می دانستند ولی آن را منوط کردند به پذیرش از طرف مردم و آن زمانی که حضرت علی را محروم کردند از ولایت، حاضر نشد به هر قیمتی و به هر بهایی قدرت را به دست آورد و حتی پس از 25 سال در حالی که مردم وی را برای حاکمیت بر خود اصلح می دانستند رغبتی برای این کار نداشتند، حال سخن شما را یک باردیگر مرور می کنیم:

" وقتی دولت احمدی نژاد کهبه واقع نماینده بر حق امام زمان است حق همه تان را کف دستتان گذاشت همهتان خفه می شوید و جرئت زرت و پرت اضافی کردن نمی کنید معلوم نیست گذشته تان چه بوده ولی آینده تان معلوم است. "

یعنی ما را از آینده ای شوم (به قول شما) خبر می دهید، به راستی گمان می برید آینده شوم است؟

به والله که نیست!

اسوه ما زینب است، آن زمانی که هدف آماج بلا قرار گرفته بود آن زمانی که مصیبت و غم همهء وجودشان را دربرگرفته بود ، آن زمانی که ریا و نقاق را با تمام وجود لمس می کردند، آن زمانی که زینب با چشمان خود دید و با گوش های خود شنید که حسین را کافر می خوانند،

در جواب این سوال که در صحرای کربلا چه دیدی؟

گفت:

"چیزی ندیدم جز زیبایی".

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |