تبليغاتX
باز یافت!
چه حالی کردیم... شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 10:10
 

بلند گو رو خاموش کن

صدای مارو گوش کن!

 

شما با کدوم شعار بیشتر حال کردین دیروز؟

 

پ.ن. عجیب روزی...عجیب جمعیتی...عجیب غیرتی!

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

بقیه شعر داغ سه شنبه دهم شهریور 1388 1:46

گنجشکی آواز کلاغ اقرار می کرد

سرپا کنار روح خود ادرار می کرد

 

نا مهربان با مهربانی گول می زد

هرشب تورا یک آدم مسئول می زد...

 

تو مشت می خوردی ندا تکثیر می شد

هرجمله هرشب راس ده تکبیر می شد

 

تو رای دادی دیگران پروار !هیهات

سبزدرختان چوبه های دار!هیهات

 

حالا تمام زندگی  درد و دریغ است

کابوس زندان انبر و ناخون و تیغ است ↓

 

وقتی بدانی بیست تا انگشت داری

این بازجو آخر تو را هم کشت ∕ داری↓

  

در خواب می بینی دوباره بودنت را

زیر فشار کا بلها مرگ تنت را

 

  اصرار داری همچنان مومن بمانی             

  اقرار را باید که از کاغذ بخوانی

 

  دیدی محمد را که استیضاح می شد ؟           

مهدی غائب نایب مصباح می شد؟

 

  قاضی خدارا هم ابد محکوم  می کرد        

  تعزیر می کرد و به حد محکوم می کرد

 

هر دانهء تسبیح یک دندان بیفتد                  

 مرد سیاست به که در زندان بیفتد

هر دانه ء تسبیح یک دندان بیفتد               

  یا مرده باشد یا که در زندان بیفتد  

هر دانه ء تسبیح یک دندان بیفتد            

      در قبرباید یاد این زندان بیفتد

 

در این هزاره بارها اعجاز کردند        

    چون سنگ را بستند و سگ را باز کردند*

 

* اشاره به داستان مسافری غریب در شهری سرما زده...

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

شنبه هفتم شهریور 1388 12:12
 

زن فریاد می زد و سینه می دراند.خودرا روی خاکهای سردمی کوبید و باز بر می خاست.

غباری که از ضربه های پیکر نحیفش بلند می شد فرصت نشستن پیدا نمی کرد.دستهایش روی خاک قبرستان انگار که دنبال چیزی می گشت و نمی یافت.

آب در دهان گل می شد و اشک روی گونه ء داغمه بسته رد می انداخت.

هیچکس آرام نبود.

دستهای زنانه قدرت نگه داشتن زن را نداشتند ؛ مردی از بیرون دایره به زن نزدیک شد؛ بازوهایش را گرفت و اورا با یک تکان مقابل خود نشاند.

زن متعجب  از زور مردانه  لحظه ای از تقلا ماند.تا آنجا که یادش بود هیچ مردی محرمش نبود!

"آه نکنه مفقود الاثرم برگشته"

سعی کرد مرد را بشناسد.

چشمهایش تار می دید ، چند بار پلک زد تا قطرات اشک سربخورند و کاسه چشم خالی شود. صورت مرد هنوز تار بود؛ چشمهارا محکم به هم فشرد و آرزو کرد وقتی بازشان می کند شوهرش را ببیند که بیست و سه سال قبل مفقودالاثر شده بود.

" ولی بهش چی بگم؟بگم بچش…"

صورت  آشنا بود اما نه به قدر صورت شوهری  که سالها منتظرش بود.

چرخی به بازوانش داد تا خودرا از دستهای مردی که می شناخت و نمی شناخت رها کند.

مرد دست پس کشید و سرو چشمها را به علامت سلام و احترام و تسلیت و هرچه که می توان در کمترین زمان به یک زن داغدیده و بی کس گفت ، پایین آورد.

چیزی در دل زن لرزید .به روح پر زده اش چنگ انداخت تا او را به جسم تکیده باز گرداند و در گذشته نه خیلی دور کند و کاوی کند که چهره را بشناسد.

 

مرد خواستارش بود.

بعد از مفقود الاثر شدن همسرش ؛ قبل و بعد از بازگشت اسرا مرد سالها به انتظار ازدواج با او به خانه شان سر می زد.

صدایی شبیه حرف زدن از گلوی خشک زن چکید ؛و مرد به علامت آری  سر تکان داد.

جمعیت ساکت و گوش به زنگ بود. ترکیبی از دلسوزی و فضولی بین جمعیت می خزید.

زن نالید:" می خواستی براش پدری کنی …"و آواهایی از حنجره اش بیرون می جهید که جمعیت نمی فهمید و مرد می فهمید و به علامت همدردی و تایید سر تکان می داد.

" دیدی بدبخت شدم ؟!…دیدی بچم رفت؟!"

 انگار در همان چند لحظه تمام روزهای آشناییشان را مرور کردند.

" مامانمم مرد …مامانمم تنهام گذاشت…دیگه هیشکیو ندارم "

و ضجه زد .مرد فقط نگاه می کرد.

دوباره بالا رفت و خود را روی خاک کوبید ؛گویی می خواست با ضربه هایش یک گورستان را بیدار کند و سراغی از جوان برومندش بگیرد.

روحش میان ارواح درگذشتگان می دوید و از تلاش جسمش برای بیرون کشیدن جسم عزیزش از زیر خاک بی خبر بود. :" کاش منم می رفتم …دیگه بعد از اون…" و دوباره فشار ناخنهای زنان را توی گوشتش احساس کرد.

 

مرد بازوان اورا محکم  گرفت .

شاید زن هم همین را می خواست!

شاید آغوش یک مرد برای زنی که پدرش را خیلی زود از دست داده و  فرزند سه ساله اش را هم بی شوهر بزرگ کرده بود تسکین بهتری بود، خاصه آنکه آن مرد سالها  …سالها…

 

کمی آرام گرفت .نمی دانست یاد آوری خاطرات تسکینش داده یا میل به زیبا نمودن در چشمان نگران مرد بعد از پانزده -شانزده سال  زانوانش را سست کرده.

سرش را به جهتی خم کرد و چشمانش را به نشانه تسلیم بست.

یکی از زنها بین آنها نشست لیوانی آب به زن داد و چشمان فضول و متعجبش را به مرد دوخت.

مرد به روی خود نیاورد و حتی به عمد سر کمی جلوآورد و گفت :" بهترید؟"

:" بله بله ."

زن فضول غرولندی کرد و برخاست.

چرا راحتش نمی گذاشتند؟

از وقتی خودش را شناخته بود همه به او و مادرش امرو نهی کرده بودند. همه برایشان تصمیم می گرفتند .

 مادر عضو خنثای معرکه فامیلی بود، فقط یکبار گفته بود :" خدا هیچ خونه ای رو بی مرد نکنه که همه میشن آقابالاسرش"   

خاله هاوداییها بزور مادر را شوهر داده بودند و عمه ها و عمو ها گفته بودند:" بچه برادرما نباید زیر دست شوهر ننه بزرگ شه" و اورا از مادرش جدا کرده بودند وبعد از چند سال دربدری از این خانه به آن خانه عروس کرده  بودند.

 عروس خانه مردی شده بود که نمی دانست آغوش  مهربان و پدرانه اش را بیشتر دوست دارد یا منطق و عقل و تحکم همسرانه اش را .خدارا شکر که اجازه داده بود درس بخواند و کار کند تا مثل مادرش به خاطریک لقمه نان حرف شنوی ِ عمو ودایی نباشد.

چادرش را که افتاده بود زندایی  روی سرش کشید .

 نگاهی به زندایی و دیگر زنهای که جز بینی و چشمهایشان چیزی پیدا نبود انداخت.

چراراحتش نمی گذاشتند  ؟از وقتی فهمیده بود برورویی دارد محکوم به پوشاندنش شده بود و اگر شوهرش مخالفت نمی کرد می خواستند وادارش کنند همیشه چادر به سر کند .

  وقتی زن داییش به شوهرش که برادر او بود گفته بود :" بچس عقلش نمی رسه چی براش خوبه چی بد .پانزده سال ازت کوچیکتره از چنگت در میره ها" غریده بود " اسیری نمی برم که."

کسی از اقوام سر و سینه زنان به جمعیت اضافه شد.چه شلوغی می کرد این چهره پوشانده در چادر و نا آشنا!

عمه اش بود.

ضجه زنان و مشت کوبان خود را در آغوش او انداخت و او بی ر مق و مبهوت  سر تکان داد.

این عمه را خیلی وقت بود که ندیده بود. خیلی از زنان فامیل را سالها بود ندیده بود . شاید جز در مراسم عزا  گاهگاهی عروسی!

 وقتی شوهرش پنج سال بعد از ادواج  مفقودالاثر شد همین عمه و خیلی های دیگر از ترس شوهرانشان اصرار داشتند او را شوهر بدهند ؛ اگرچه همسر او مفقودالاثر بود و ممکن بود برگردد.

 عمه دیگر که هرگز ازدواج نکرده بودو زنانی که به جوانی و زیبایی او حسودیشان می شد یا کسانی که از شوهر خیر ندیده بودند می گفتند"شوهر می خوای چیکار؟ زندگیتو بکن. اصلا" اگر شوهرت برگرده و ببینه شوهر کردی چی؟ دق می کنه!"

 مردانی هم که بدشان نمی امد برای روز مبادا صیغه ای در چنته داشته باشند می گفتند"شوهر ننه نیار بالاسر پسر بچه" و مردانی که نمی دانستند آنچه ته دلشان را قلقلک می داد غیرت است یا حسادت یا وسوسه؛ می خواستند زودتر بیوه جوان را صاحبدار کنند.

 

این مرد اما همیشه فقط یک چیز می گفت و آن " خوشبختت می کنم " بود.

نمی دانست چه می خواهد؟ یا می دانست و جرئت ابراز آن را نداشت.

 

وقتی اسرا برگشتند امیدی برای زندگی دوباره از کنج کمدها و لای آلبومهای خانه بیرون زده بود. عکسی از شوهرش را که برای مراسم بزرگ کرده بود از قاب سیاه بیرون آورد و در قاب خاتم گذاشت.

مثل روز قبل از عروسی آرایشگا ه رفت و خانه تکانی کرد و چشم انتظار زل زد به تصاویر ازادگان و شب تا صبح به اعلام اسامی از شبکه های مختلف گوش کرد. یک پرده گوشت آورده بود و لپهایش گل انداخته بود و پسر بچه به خوبی این روزها را درک می کرد و چشم انتظاری مادر را تاب می اورد..

به تمام دفاتر و قرارگاههایی که می شناخت و می شد سر کشید. هی   شیرینی  خرید و با پسرش که کمی قد کشیده بود به سر سلامتی  ازادگانی که می شناخت رفت.

و لی همه چیز خیلی زود به روال عادی برگشت و چشم انتظاری پایان شیرینی نداشت.

 

شبها که پسر کوچکش با اشک به خاطر دوچرخه پسر همسایه و یا اسباب بازیهای ویترینهای رنگارنگ مغازه ها 

به خواب می رفت و گاهی تا صبح هق هق می کرد تصمیم می گرفت که بار زندگی را به دوش مردی بیندازد و کمی استراحت کند .بعد خود را در آغوش مهربان و محکم مردی تصور می کرد وبا لبخندی کمرنگتر از لبهای کم خونش به خواب می رفت و در خواب به تمام حالهایی که در بیداری آرزو داشت می رسید.  اما صبح که قرصهای مادر را می داد و خاطرات زندگی تلخ او با نا پدری را مرور می کرد تصمیمش عوض می شد.

 

مرد هراز گاهی امیدوار می آمدو نا امید می رفت؛ و زن که هرچه بیشتر دست و پایش را جمع می کرد و خود را از زندگی زنان شوهر دار دور می کرد بیشتر برایش حرف در می آوردند .اسباب کشی کرد و از محل رفت.

 

همهه ای در جمعیت پیچید .چند مرد ریشو که پیراهنهای سفیدشان را رو شلوارهایشان  انداخته بودند و حجم سردی سمت را ست کمرشان  احساس می شد وارد جمعیت شدند.

جمعیت ساکت شد.

یکی از آنها فریاد زد :" زودتر تمومش کنین و برین خونه هاتون."

مردی از میان اقوام جواب داد:" ما هنوز نمی دونیم  قبرش کدومه .بهمون نشون ندادن هنوز!!!"

مرد گفت:" فرق نمی کنه .اونام نمی دونن .یکیشو انتخاب کنین بگین به نام بزنن."

مرد دیگری که خوب دیده نمی شد  فریاد زد:" مگه مال باباته که میگی به نام بزنن؟ نمیشه که قبر یکی دیگه رو بدین به یکی دیگه!" همهه می خواست شروع شود که با فریاد خشمگینی  مرد درشت اندامی خاموش شد.

:" بیا بیرون تا بگم کدوم قبر مال توئه ." بعد  دستش را رو ی حجم سر زیر پیراهنش گذاشت و فریاد زد :" شایدم چندتاش مال شما بشه!"

صدای هیس هیس از دهانهای خشک و روزه دار جمعیت و همهمه ای از جایی که دهان نبود… شاید  بین سینه هایشان  شاید از دلهایشان بیرون می زد.

 

زن تاب نیاورد .دستانش را به پهنای سینه و به وسعت تمام دردهایی که کشیده بود گشودو رو به آسمان نالید:" خداااا…"

مردی از سفید پوشها خم شد و چیزی در گوشش گفت.

زن گفت :" نمیرم…بچم اینجاس." و دستانش را همانطور از هم گشوده روی خاک قبرها کشید . خودرا با چپ و راست هل می داد گریه می کرد و دستانش را تا جایی که می رسید روی همه قبرها می کشید . روی همه  قبرهایی که نمی دانست زیر سردیشان کدام بدن که گرمایش را در سرمای سردخانه ا از دست داده و یخ زده  خوابیده است.

 

:" لابد تا حالا یخ بدنشم واز شده  …نرم شده بچم  دوباره …بدن  بهزاد که یخ زده بود دیدم …"

جمعیت گریه می کرد.

مردهای پیراهن سفید سعی در متفرق کردن جمعیت داشتند.:" پاشو نوحه نخون!"

زنی جیغ کشید :" لااقل بذارید عزاداریشو بکنه !

جوونشو که کشتید …جنازشو که ندادید …لااقل…"

:" شانس آوردی که زنی وگرنه می دونستم باهات چیکار کنم؟"

زن دیگر توی صورت مرد براق شد:" مگه تو با مردا نکردی؟"

و زن دیگری:" نه که زنا رو نبردید و هزار بلا سرشون نیاوردید ، همسایه مادرم …"

شوهرش اورا کشید و از میان جمعیت بیرون برد.

پیراهن سفیدی بی سیم می زد و تند تند چیزی می گفت.

زن فضول گفت :"  پاشو بریم .اینطوری که چیزی عوض نمیشه …این بنده های خدا که کاره ای نیستن."

رئیس پیراهن سفیدها نمی دانست حرف زن خوب بود یا بد؛ فقط گفت بلند شو خواهر ؛ برو خونه عزاداری کن"

زن ضجه زد :" نمیخوام …می خوام پیش بچم بمونم …تازه پیداش کردم.بچم هفتاد و هفت روز از من دور بوده 

هفتاد و هفت روزه که همه جارو دنبالش گشتم . شما که نمی دونید اینهمه چشم انتظاری یعنی چی …من می دونم

من می دونم و بچم که قاب باباش از دستش نمی افتاد…

و به مرد نگاه کرد که حالا چهرهاش شبیه روزهای سخت عاشقی و اننتظار شده بود.

مرد گریه می کرد.

جمعیت به ولوله افتاده بود .پیراهن سفید ها کم بودند و جرئت درگیری نداشتند .مردی که بابی سیم حرف می زد جلوآمد و به زن گفت :"پاشو تمومش کن وگرنه باز داشتت می کنم."

عاشق نه که بیافتد اما مقابل زن نشست و به نجوا چیزی گفت .کاکلش از ضرب گریه بالا و پایین می شد.زن به یاد کاکل  جوان تازه بالغش افتاد وقتی که هنوز موهایش نمی ریخت ؛ گفته بود " این کچلی هم ارث بابامه خوبه قدو بالامم به اون رفته وگرنه اگه مث تو ظریف بودم و مث بابم کچل چی می شدم" و قاقاه خندیده بود.

 

زن نمی توانست بلند شود . تابی در روحش نمانده بود که به کمک جسمش بیاید .

خود را به خاک گورستان چسباند. گویی که خود را در آغوش جوانی که هفتاد و هفت روز قبل گم کرده؛ انداخته بود. جمعیت دودل و بلاتکلیف بود

مرد بی سیم دار دست برد و چادر زن را کشید.

عاشق که انگار از آن دنیا برگشته بود چالاک بلند شد و سینه به سینه مرد داد.

مرد چشم دراند و دست روی هجم سرد برد:" متفرق بشید"

عاشق غرید:" متفرقمون کن!"

زن انگار خاک را نوازش می کرد و  در گوشش چیزی می گفت.با خاک قراری می گذاشت ؛ انگار طلبی داشت.

مرد عاشق را هل داد و فریاد کشید.

عاشق قدمی عقب رفت ، مکثی کرد و با سر به صورت مرد کوبید. بی سیم به طرفی پرت شدو مرد به پشت روی زمین افتاد .از بی سیم خبر کمبود نیروی کمکی شنیده می شد.

سفید پوشهای دیگر به مرد حمله ور شدند.جمعیت خشمگیین و هراسان در هم پیچید . مثل جنگهای  گله گاوهای وحشی درگیری بالا گرفت و خاک به هوا بلند شد.

زن زیر دست و پای جمعیت با خاک اتمام حجت می کرد.

شش شهریور هشتاد و هشت

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

بدون عنوان چهارشنبه چهارم شهریور 1388 1:23
 

می آیم  اینجا پای کامپیوتر می نشینم .

به دنیایی که تنها را ه ارتباط ما بود وصل می شوم

از این پنجره به خانه تو سرک می کشم .

خانه ای که تو  در آن می نوشتی و من؛ آزمندانه می خواندم.

هرروز همین کار را تکرار می کنم.

هی آن دریچه را باز می کنم و به صفحه ای خالی زل می زنم.

هی تصور می کنم که باز به این دنیا وصل شوی    به  این   دنیا     وصل ؟

با خودم فکر می کنم  اگر بنویسی از چه خواهی نوشت  و آیا خواهی نوشت وآیا می خوانی و آیا می توانی و آیا   و آیا؟

زل می زنم و نوشته ات را تجسم می کنم.

روی صفحه خالی دست می کشم ، صفحه ای که تو آن را پرمی کردی .

فکر می کنم که تو بارها به این روشنی وسوسه کننده خیره شده ای و فکر کرده ای.

فکر کرده ای که دیگر چه بنویسی...دیگر چه بنویسی .

 

وهمه  اینها مثل  همین دنیای مجازی که تنها پل بین ما بود مَجاز می شوند .

و همه آنها که آرزو می کردیم بالاخره یکروز ...یکروز  مُجاز می شوند.

 

 

من هرروز همین کارها راتکرار خواهم کرد ، تو دوباره خواهی نوشت.

زندان هم تو را آدم نمی کند.

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

آزمون ورودی کهریزک یکشنبه یکم شهریور 1388 12:38
 

 

کدام  کلمات برای پر کردن جای خالی مناسبترند؟

حلول ماه رمضان بر  .......داران و ......خواران عزیز  مبارک.

۱-روزه -روزه

۲-جگر -جگر

۳-عزا-غذا

۴-چماق-کتک

 

جایزه به  قید قرعه به چهل نفر از کسانی که بعنوان خس و خاشاک احراز هویت شوند تعلق می گیرد.

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |