تبليغاتX
باز یافت!
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 12:0
 

مسابقه نقاشی در پارک محل ما برای کودکان برپا شده بود.

بچه ها پشت میز و صندلیهای کوچولو می نشستند و با دستهای کوچکشان روی تخم مرغهای آب پز با ابرنگ نقاشی می کشیدند.

دختر من یکسال و نیمه بود ومن خیلی ذوق داشتم که بر خلاف میلش در چنین جمعهایی شرکتش بدهم.

بالاخره باران قبول کرد و نشست و روی تخم مرغی با دقت فراوان " چشم چشم دو ابرو " کشید.

یک کارت پستال جایزه گرفت و بعنوان کوچکترین شرکت کننده تشویق شد.

آن بالا ایستاده بود و با غرور تخم مرغش را دست گرفته بود که مرد گدا و همیشه ساک به دوشی که قبلا" در پارک دیده بودیم به او نزدیک شد و با اشاره چیزی به  او گفت.

باران منظور مرد را نفهمید . کر و لال با اشاره به شکم و دهان به باران چیزی فهماند و باران  تخم مرغش را به او داد.

مرد تخم مرغ را گرفت .من فکر کردم چون باران برنده شده او تخم مرغ را برای یادگاری می خواهد.

چند قدم از ما دور شد .تخم مرغ را به سرش کوبید شکست  پوست کند و خورد.

من ناراحت شدم اما دیگر کاری بود که شده بود . گاهی غذایی به مرد داده بودم اما حالا از دستش عصبانی بودم.

امدم کنار باران دستش را گرفتم  و اورا پایین آوردم و گفتم :" چرا تخم مرغتو دادی به اون اقاهه؟"

کمی فکر کردو گفت: خب گشنش بود!

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

 

پیش بینی های جامعه شناسانه چنین القا می کنند که آدمها با گذشته یکسان آینده های یکسانی خواهند داشت.

حال آنکه با توجه به عدالت خدا  یکی از بهترین دلائل وجود و پذیرش جهان آخرت  همین اختلاف فاحش و گاهی وحشتناک بین آینده انسانها ییست  که انسانهای دیگر سر نوشتشان را تعیین می کنند.

 

افراد زیادی در طول تاریخ  به ناحق مجازات شده اند و افراد زیادی هم به مجازاتی که مستحقش بودند نرسیدند.

یکی از مهمترین و پر بازتابترین مجازاتها در دهه اخیر اعدام صدام بود.

 

"صدام حسین عبدالمجید تکریتی" که از سال تولد  یعنی 1316 تا سال مرگ یعنی 1385 فراز و نشیب بسیاری را پشت سر گذاشت؛ چوپان زاده ای بود که پدرش را هرگز ندید و ازدست  نا پدری خشنش آزار بسیار کشید. ( او را مجبور به مرغ و گوسفندد زدی می کرد.)

 

او که عضو برجسته حزب بعث و  ازمدافعان نظریه  " پان عربیسم " بود و در کودتای سال 1347 نقشی کلیدی داشت و توانست بعداز داییش" احمد حسن البکر" به ریاست جمهوری عراق برسد .

صدام با سرکوب شدید  مخالفان و امنیتی کردن فضای جامعه خود را به ملت عراق تحمیل کرد.

 هرچند کارهایی نظیر اصلاحا ت ارضی و صنعت سازی حتی درروستاها موجب رشد سطح زندگی در عراق شده بود (که با تزریق پول نفت صورت می گرفت) اما خدمات  صدام و هوادارنش( بیشتراز  اعضا ء خانواده اش و تکریتی بودند ) به مردم عراق در مقابل جنایاتی که مرتکب شده اند  ناچیز است.

 تحمیل حکومت خود به مردم ! سوء استفاده از قدرت توسط زیر دستان  ، کشتار شیعیان بدلیل مخالفت با سیاستهای ضد دین دولت ، کشتار کردهای استقلا ل طلب و کمونیستها ، شکنجه و اعراب توسط سازمان " استخبارات" و تحمیل  جنگ خلیج فارس و همچنین  ایران و عراق از جمله جنایاتی بود که صدام به مردم مسلمان عراق روا داشت.

در این جنگ نابرابر که  صدام با حمایت آمریکا و انگلیس آغاز کرد تقریبا" یک میلیون و هفتصد هزار نفر از دو طرف کشته شدند  بیش از ده میلیون نفر آسیب دیدند و اقتصاد هر دو کشور که سالم و رو به رشد بود نابود شد!

سال1361 سوء قصدی علیه صدام در شهرک " دجیل " در چهل کیلومتری شمال بغداد انجام شد نیروهای امنیتی در پاسخ به این اقدام به شهر حمله کرده و 160 نفر از ساکنین از جمله چند کودک را کشته واعدام کردند.1500 تن از اهالی شهر هم به زندان فرستاده شدند تا تحت شکنجه قرار بگیرند .

اودر جنگ نا برابر از سلاح شمیایی هم استفاده کرد و حتی برای سرکوب کردهای شمال عراق در حلبچه حدود پنج هزار غیر نظامی را با حملات شمیایی به قتل رساند .

صدام  مدعی بود جنگ او با ایران  به نفع دیگر کشورهای عربی از جمله کویت بوده و بنابر این باید کشورهای منطقه بدهی های  میلیاردی او را ببخشند.

اما اعراب دیگر برای  سیاستمدار ظالمی که به هیچکس حتی قوم و خویش و داماد های خود رحم نمی کرد تره خرد نکردند و او هم با کینه قدیمی و انگیزه کشور گشایی به کویت حمله ور شد تا دوباره مردم و اموال آنها را فدای جاه طلبی و زیاده خواهیهای خود کند.

دراین جنگ هم آمار کشته ها تا صد هزار نفر برآورد شده است.

علاوه بر اینها سازمانهای بین المللی "who " تخمین می زنند که تحریمهایی که صدام موجب اعمال آنها علیه عراق بود بین 500,000 تا 1,200,000 مرگ در پی داشته که اکثر جان باختگان افراد زیر پنج سال بوده اند.

 

با چنین اوصافی آیا همان  طناب داری که بر گردن هزاران مجرم دیگرمی افتد برای گردن صدام کفایت می کند؟

هزاران مجرم یا حتی متهم  که خواسته یا نا خواسته و گاهی  در سنین پیش از عقل رسی و تکلیف

مرتکب قتل یا امثال آن می شوند؛ پشیمان و  با قدمهای لرزان به سوی طناب دار می روند و صدام که حتی پس از بیرون کشیده شدن از داخل چاهی د رخانه ای در روستایی!!! خود را رئیس جمهور عراق می دانست و به کارهایی که کرده بود با افتخار اعتراف می کرد یکسان می میرند.

 

 

پ.ن .بیست و نهم مهر!

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 9:21
 

سوار تاکسی بودم.

راننده مرد تقریبا" چهل ساله ای بود که تمام مدت با تلفن به کسی توضیحاتی می داد.

هرچه را یادم مانده اینجا نوشته ام:

 

ـ آخه اونا آدمن ؟ اینقده گندن که نگو...دیگه حالم از این کار به هم می خوره!

ـ خیلی اذیتم کردن  ...هردفعه بهتر بودن ایندفعه خیلی اذیت کردن...سه سال تو اسارت زجرمون دادن حالا هم اینجوری!

ـ نه! می گفتن  سردخونه خرابه ! سه تا شهر رفتم تا خالی کردن!

ـ کار یه بار دوبارم نیس که شما هی سین جیمم می کنی!  من دارم هر ماه این بارو می برم!!!

ـ ماشالات باشه دختر چقد وسط حرف من حرف می زنی ...یه دقه ساکت شو تا من بگم ...بعععله  همه مدارکشم فردا که بیام میارم ...امضا تحویل مرسوله و همه چی هم کامله خیال شما و آقای رئیس راحت!

ـ من یازده تن بردم کربلا نوزده تن هم نجف دویست کیلو هم پرت بارم بود( به کسره پ بخوانید)

ـ نه بابا آشغالا بازم تحویل نمی گرفتن می گفتن جا نداریم ...من همونجا وایسادم در ماشینو باز کردم گفتم یا می گیرید یا می ریزم همینجا تو خیابون...براتون مرغ مجانی میاریم گربه رقصونی هم می کنین؟

ـ آره دیگه ...بالاخره بعد از کلی ادا و اصول و ناز و نوز گرفتن!

 

 

می تونید بحث من و مسافران دیگه با اقای راننده رو پیش بینی کنید.

 

نظر احسان:

بعد از تموم شدن حرفای راننده همه مسافرا دارن این ور و اون ورُ نیگا می کنن، مثلاً انگار نه انگار که داشتند به حرفای راننده گوش می دادن تا اینکه:
راننده (خطاب به مسافر جلویی): می بینی آقا، مردیکه عوضی شرف نداره، ببین ما رو به چه کاری وادار کرده!
مسافر جلویی: چی بگم والا، بالاخره یه روز باید تاوان همه این کاراشون پس بدن!مردم دارن از گشنگی می میرن این ور، اونوقت اینا به فکر پر کردن شیکمای اون عربای وحشی ان!
ذهن الهام خضرایی منش: گند و کثافت رو زیر عبای ریا و تزویر قایم کردن، خبر ندارن بوش همه جا رو گرفته!
مسافر وسطی (یه خانم): واقعاً کلمه وطن فروش برازنده ی خود همیناست، مردم دارن از گشنگی می میرن، خود من، خانم باور می کنی دو ماهه نتونست مرغ بخرم؟ گرونی این ور داره بیداد می کنه اونوقت ...
مسافر پشت راننده(یه آقای فکل کراواتی با صدایی بس زیر): به نظر بنده مشکل از سیستمه، تا موقعی که ساختار مناسبی برای حکومت وجود نداشته باشه فرقی نمی کنه چه کسی اون بالا باشه! البته ناگفته نمونه وبر هم یه همچین روزایی رو پیش بینی می کنه برای حکومت های مشابه ایران.
الهام خضرایی منش(در حالی که کلی مونده تا برسه): آقای راننده نگه دار، پیاده میشم.
ذهن الهام خضرایی منش (در حال قدم زدن):
مثل بغضی ...
نه فرو می روم
نه بالا می ایم
خودی ها مرا روی شیروانی داغ انداخته اند.
خون می چکد خون می چکد از پای دیوار
نقش دل مارا بر آن تصویر کردند.

شهر دوباره در خواب فرورفته...
...

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

سوسور در من ته نشین نمی شود جمعه هفدهم مهر 1388 4:26
 

مثل بغضی ... 

 

نه فرو می روم

نه بالا می ایم

 

یکبار به دنیا آمدم و تمام بهارهایی که پشت سر گذاشته ام مثل دخترانگیم  زنده به گور شده اند

جنسی که اول نباشد لزوما" دوم نیست!

اگر جنسهای مرغوب بهتر فروخته شوند جنسهای نامرغوب را ارزانتر می فروشند.

.

.

.

 

دوشاخه ای که در پریز نباشد به هیچ جا وصل نیست ؛

مرد دو شاخه است

مرد شاخ نیست

مرد شاخ و شانه نمی کشد

شانه نشانه نیست

نشانه و حفره فقط یک برداشت انسانی است.

حتی دگمه ها هم نرینه و ماده شان گاهی به هم وصل می شوند

ولی  در دگمه ها هم  اضافه نر در کمبود ماده گیر می کند

گیر نمی دهم  فقط گیر کرده ام!

 

 پی نوشت:من حفره نیستم!

 

 

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |

حکایت پنجشنبه دوم مهر 1388 11:52
 

ـ هی! چیکار می کنی ؟گیجی؟ اون شاخه ای که روش نشستی رو داری اره می کنی!

ـ هه! تو گیجی ! اینی که روش نشستم و می برم ریشس!

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |