باز یافت!
نوشته
غبار
سه شنبه چهاردهم آبان 1387 22:45
با همین پا که ندارم روی دل پا می گذارم
غصه این یار قدیمی را همینجا می گذارم
صبر کن تا من از اینجا نرم نرمک بار بندم
من پر از بارانم امشب ، صبر کن باید ببارم!
باید این وحشی تنها ، این دل سنگین سنگی
بشکند مثل غرورم ، مثل بغضی که ندارم
می نشینم ذره ذره روی چشمان بلورت
آینه! شرمندهء تو ؛ بعد از این من هم غبارم
# # #
باز هم گم می شوم در انحنای جاده امشب
می روم خود را بیابم . می روم خودرا بیارم!
الهام-۱۳۷۹
نوشته شده توسط الهام خضرایی منش
| لینک ثابت |
