تبليغاتX
باز یافت! - حامله
حامله سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 11:43

افتاده بودم دنبال یک مرد!

قدم به قدم پشت سرش می رفتم ، مثل کسی که چیز خیلی مهمی را دنبال می کند.

گاهی بر می گشت و از بالای شانه اش به من نگاه می کرد؛ آنوقت سرم را پایین می انداختم یا رویم را به سمتی بر می گرداندم که مجبور نباشم در چشمهای حیرت زده اش نگاه کنم .

هرجا می پیچید می پیچیدم و هر جا می ایستاد با چند قدم فاصله طوری می ایستادم که یعنی مثلا" حواسم به تو نیست و راهمان اتفاقی یکی شده!

اما خودم می دانستم که راه هیچوقت اتفاقی یکی نمی شود.

 

هر کدام از ما راه خودمان را داریم ، راهی که  خودمان انتخاب کرده ایم را می رویم اما چیزهایی که در مسیرمان است و ما انتخاب نکرده ایم را باید بگذرانیم ؛مثلا"  یک تابلوی راهنمایی کج شده که اتفاقا" کار بردی هم نداردو بیشتر راننده ها به آن توجه نمی کنند ، مثل بیشتر تابلوهای "توقف ممنوع" که باعث نمی شوند رانندگان هرجا که اراده می کنند نایستند.

همهءِ چیزهایی که در مسیر ماست حتی خلط رهگذر قبلی برای ما دنیایی متفاوت با  لحظه پیش     می سازد.

اگرخلط سینه ای روی زمین نباشد به این فکر نمی کنیم که زمستان شده ولی برف نمی بارد و نباریدن برف تفاوت امروزمان را با شبهای برفی عاشقانهء ده سال پیش به چشممان نمی آورد.

 

مرد می دانست که دنبالش افتاده ام و نمی دانست چرا!

لابد تا یادش بود مردها دنبال زنها افتاده بودند و حالا من دنبال یک مرد!

زشت و معیوب و خل و چل هم نبودم که این خواستن عجیب را توجیه کند.

مردهای دیگر را از هم تشخیص نمی دادم اما این یکی فرق می کرد.چیزی داشت که من می خواستم ، و باید از او می گرفتم .

مرد قدمهایش را تند تر کرد .

چرا باید از من دریغ کند؟

نه اینکه چیزی را که او داشت  ومن نداشتم اگر به من می داد تمام  می شد یا خودش دیگر نداشت ؛ نه !

چیزی که می خواستم تمام نمی شد.هرچقدر هم که به من یا به دیگران می داد بیشتر می شد که  کمتر نمی شد.

من هم قدمهایم را تند تر کردم.

به هر قیمتی ...به هر قیمتی...

اگر چشمهای گرسنه ، لبهای تشنه و بدن مواج مردی را نایستاند یعنی که با ید بزور متوسل شوی ...باید  تجاوز کنی .تجاوز ؟!به یک مرد؟!

می دانستم که کم کم به قسمتهای خلوتی می رسیم که به کمک تاریکی می شود از آنها سود برد.

مرد اما حتما" نمی دانست چرا می گریزد ، از چه می گریزد .

همین  فکر که  کسی دنبال ماست دلیلی موجهیست که بگریزیم ؛ اما این مانیفست عشق است و اینجا به کار نمی آید.

 

خوب شد ؛ پیچید به همانجایی که من می خواستم ، خورشید هم پیچید پشت کوههای مغرب!

چند قدم دویدم .گاهی با چند قدم دویدن می شود از نرسیدن جلوگیری کرد.

یقه اش را از پشت گرفتم و او را عقب کشیدم حالا روبرویم ایستاده بود ؛ چشمان متعجبش سرا پایم را برانداز کرد اما کمکی نکرد تا از گردی چشمانش بکاهد.

اگر نمی داد می گرفتم .همیشه همینطور است ، اگر بدهند فقط می پذیریم اما اگر ندهند بزور می گیریم.

هلش دادم  به دیوار چسباندمش ،مقاومت نمی کرد،نفسهای گرم و تندش به پیشانی ام می خورد.

مثل یک رقاصه  د رکافه های فیلمها که باید مشتری جلب کند خرامیدم و بدنم را به او چسباندم .

نفسهایش تغییری نکرده بود.

می دانستم که مثل همهء مردها نیست ؛ چیزی داشت که دیگران نداشتند و چیزهایی که نداشت و دیگران داشتند برایم آب دماغ یک رهگذر بود ...فقط خاطراتی چرت!

 

دستهایش را از دو طرف کشیدم و و سینه اش را گشودم ؛ درونش فرو رفتم ...باید چیزی را در من

 می ریخت.

پیشانی ام را به پیشانی اش چسباندم .

چشمهایم را بستم تا التهاب نگاهم نظمش را بهم نریزد .خودم را به او و اورا به خودم فشردم .

حالا یک مرد زیر فشار پیکر یک زن مردد به ماندن و رفتن بود.

چیزی داشت که باید در من می ریخت .چیزی داشت که باید به من می داد.

یاد مردهایی که ریختنی ها و دادنی هایشان در جیبها و زیر شکمهایشان است حالم را بهم می زد.

 

این مرد اما ...

در سرش چیزهایی داشت که من می خواستم

باید در من می ریخت ...در من ...در زنهای دیگر ...در مردهای دیگر .

و هرکدام که بطن امانتدار پرورندهای  داشتیم می توانستیم آنها را بپروریم  نه روز؛ نه ماه ؛حتی نه سال

 

و بعد...

هی شعر بزاییم

هی داستان بزاییم.

 

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |