تبليغاتX
باز یافت! - حکایت خاله نرگس و پشت صحنه !
حکایت خاله نرگس و پشت صحنه ! جمعه سیزدهم دی 1387 23:42

از دیروز صبح سر درد وحشتناکی خواب و خوراک و خواندن را از من گرفته!

 

دلیلش میگرن و بد غذایی و سرما خوردگی و هیچ مرض جسمانیی نیست . دلیلش فقط یک بیماری گروهیست . بیماری غلبه اقلیت بر اکثریت!

همه ء ما بارها مجبور به گذشتن از سدهای گزینشی در تقاطع دین و سیاست شده ایم.

همهء زندگی مارا به تفکراتی گره زده اند که عدول از آنها در چشم برخی گناه است  و در نظر بعضی کفر!

اما دیروز برای من روزی بود سوای روزهای دیگر ...روزی خسته کننده!

 

سالهاست که از  تظاهر خسته ام ، به خاطر پدر و آبروو اعتبارش ،به خاطر مادر و اعتقاداتش، به خاطر معلم ،همسایه  ،فامیل ، سوپری و...

بعد به خاطر همسر و زندگی و بستن در دروازه که از دهان مردم ساده تر بود و فامیل شوهر و شغل و کسب و کار و...

و حالا به خاطر فرزند!

در آمار زندگی ، معمولا" آدمها بیشترین گذشت را به خاطر فرزندانشان  می کنند و به هیچ جایشان هم فشار نمی آید ؛ این روند زندگی است.

اما دیروز من به کسانی سر خم کردم و جواب بی حرمتی هایشان را ندادم که اگر پای دخترم و احساس کودکانه اش در میان نبود تا پای زندان رفتن حاضر بودم در مقابلشان بایستم.

غلو نمی کنم .من به سادگی در مقابل بی حرمتی آدمها سکوت نمی کنم .اطرافیانم معتقدند که آدم خوش خلقی نیستم

زیر بار حرف زور نمی روم یا شاید بهتر است بگویم تا دیروز نمی رفتم...دیروز  روزی بود!

 

بچه ها را برای برنامه ء رنگین کمان ثبت نام کرده بودیم و پنج شنبه ء قبل نوبتشان بود اما تماس گرفتند و گفتند پنج شنبه ها مخصوص بچه های مدیران است و کنسل شد. بماند که بچه ها چقدر نا راحت شدند و چقدر باج دادیم تا آرام شوند.

چهارشنبه ساعت هشت شب خبر دادند که فردا9 صبح می توانید بیاوریدشان و بردیم.

بچه ها بالا و پایین می پریدندو خوشحالی می کردند:"آخ جون خاله نرگس آخ جون پنگول و پنبه ...مامان اون شعره چی بود ؟یکی بیلد این سگه رو ببنده...مامان اینجوری خودمو معرفی کنم خوبه ...به نام خدا...مامان به دوربین بخندم؟"

بخندی ؟نه دخترم ! اینجا ایران اسلامی است و خندیدن برای بچه پنج ساله در حالی که هنوز یکهفته به شهادت امام حسین مانده حرام است...اینجا که کوفه نیست تا از امامی دعوت ککنند و بعد سر ببرندش ...اینها همه عزادارند

همین ها که حق شما را هفتهء پیش ضایع کردند همین ها که از دربانشان گرفته تا حراست شان جواب سلام ما مانتویی ها را نمی دهند و اگر دوبار سلام کنی با اکراه سری تکان می دهند از حالا عزادار امامی اند که هنوز شهید نشده ...و جالب اینجاست که وقتی شهید شد خیالشان راحت می شود کاسه کوزه شان را جمع می کنند و می روند دنبال کسب و کارشان ...مفهوم عاشورا ؟چه می گویی بچه جان !تو زیر دست یک مادر مانتویی از خدا چه می دانی؟

 

زن جوان زشتی که مسئول حراست بود(کسی می داند چرا همه شان سیاه و زشتند؟) با تحکم به ما بردگان فرمان می دادکه چه کنیم . خودش از داخل یک کیسهء گنده مقنعه هایی بدرنگ و چروک بیرون می کشید و در حالیکه معلوم نبود این مقنعه دیروز سر کی بوده آنرا سر دیگری می کرد.

من دو کلاه و یک روسری و یک چادر برای باران برده بودم .هرچند خودم را دلداری می دادم که بچه پنج ساله مکلف نشده اینها که از خود خدا مومن تر نیستند!!!

کلاه !

روسری صورتی در روزهای عزا !؟

من چه کافر بی دینی هستم دیگر؟!

اگر بچه ای لباسش مناسب نباشد نمی گذاریم برود تو و باید برگردید!

برگردیم؟با این روحیه بچه ها مگر می شود برگشت؟

سر تمام دختر بچه ها مقنعه های زشت کردند ...دخترهای زیبا و معصومی که خانواده ها تازه به هوای رفتن جلوی دوربین برایشان لباسهای شیک و خوش رنگ خریده بودند و موهایشان را بافته و ژل و موس زده بودند مثل عفریته های پیری درست کردند که از نوانخانهء" جان گریر " فرار کرده  والبته حسابی هم  کتک خورده اند!

کدوم پسرا سیدن؟می خوام چفیه سرشون کنم ببرمشون جلوی دوربین !

و نشان به آن نشانه که سر تمام بچه ها چفیه کشیدند ...

من زیر بار نرفته بودم .گفتم که دختر من چادر داردو چادر خودش را سرش می کنم .زن ، با صدایی بلند و تحکمی دیوانه وار گفت :"ما هیچوقت با بچه ها مشکل نداریم فقط با مامانا مشکل داریم "

گفتم آخه بچه ها که عقلشون نمی رسه .

"من می خواستم بذارمش جلوی دوربین خودت نخواستی"و دختر من که این حرف را شنید گفت که می خواهم بروم جلوی دوربین ...بذار هرچی میخواد سرم کنه !!!

چفیه ای سر دخترک کرد و تا توی پیشانی اش جلو کشید و گفت " دست نزنیا اگه بره عقب نمی برمت جلوی دوربین " و بعد سر بندی با کش سفید روی چادر مشکی اش انداخت!

همینطور که دختر من( دختری که من زاییده و بزرگ کرده بودم و می خواستم آزاد بار بیاید) زیردستش بود و روسری اش را سنجاق می زد می گفت:" شما بچه ها دلتون پاکه این بزرگتران که شمارو خراب می کنن...عزیزم چقدر حجاب بهت میاد ...تو همیشه حجابتو حفظ کن خاله ...ایمانتو حفظ کن ...نمی دونم چرا این مامانا میخوان شما هارم مث خودشون کنن!!! واییی! عزیزم چه خوشگل شدی با چفیه. می دونی شکل کی شدی؟  ...شکل بچه های فلسطینی شدی"

که به خداوندی خدا اگر به روحیه ء باران صدمه نمی خورد همانجا چفیه را از سر شمی کشیدم و می گفتم آخه کثافت بچهء فلسطینی چه مزیتی به بچه ایرانی و ترک و آمریکایی دارد که این جمله را چنان بیان می کنی که انگار راجع به معصومین و پیامبران حرف می زنی .( که  آنها را هم این پیروان دروغین زیر سوال برده اند!)

خواستم کمی چفیه را عقب بدهم باران مقاومت کرد.زن دستش را گرفت و گفت عزیزم تو خانم باش ...تو مومن باش بذار خدا دوست داشته باشه ...خدا تورو این شکلی دوست داره

و خون من می جوشید...می جوشید.

لحظه ای بعد رو به بچه ها گفت مقنعه های ماماناتون رو بکشید جلو ...جلوتر.

و من که با قیافه ای اداری و بارانی گشاد و ساده از ترس کثافتهایی که همه جار را قرق کرده اند رفته بودم وقتی باران به طرفم آمد چنان نگاهش کردم که راهش را کشید و رفت.

یکربع هم کمتر بچه هایمان در آن استودیوی کذایی بودند و حتی از آنها نامشان را هم نپرسیدند و باران در جواب خاله نرگس که از او پرسید با خدا چطور حرف می زنی سورهء توحید را خواندهمین و همین !

مادرم می گفت که او و پدرم چقدر از دیدن نوه شان و قیافه تپلش در آن چادر و حاضر جوابی و قرآن خواندنش لذت برده بودند ...گفت که همه لذت برده بودند ...همه دیده بودند ...

و هیچکس نمی دانست به من چه گذشت!من نمی خواستم ببینم اما دخترم!

من نمی توانستم به خاطر اعتقاد خودم با احساسات او بازی کنم .چه بسا که او سالها بعد این  تفکرو پوشش را به عقاید من ترجیح دهد.

 

فقط یک حسن داشت وآن عدالت بود .با ما که بچه هایمان را برای اجرای برنامه برده بودیم با هر سن و تحصیلات و طبقهء اجتماعی که بودیم به مساوات و عادلانه برخورد شد. فقط مستقیما" فحشمان ندادند وگرنه هر بی احترامیی دیگری که لازمست عقده ای بودن گروه غالب و حماقت بر گروه مغلوب را نشان دهد به ما کردند ...به ما کردند!و هیچکدام ما هیچ نگفتیم .

 

من از دیروز چیزی در گلویم مانده که روزی روی همه شان بالا می آورم .

 

پ.ن. تنها برخورد مهربان و انسان دوستانهء نیما کمی ذهنیت مارا معتدل کرد ...همه شان دیو نبودند!

نیما ایستاده بود و با تک تک بچه ها عکس می انداخت .لا اقل کنار نیما بچه ها کمی خندیدند.

نوشته شده توسط الهام خضرایی منش  | لینک ثابت |