شاید نمایشنامه "کرگدن"اثر "اوژن یونسکو(1912) "را خوانده باشید.
ولی دیدن نمایش آن با بازی مهدی هاشمی؛ آتنه فقیه نصیری؛شهاب حسینی و کار خوب احمد ساعتچیان در محفلی که خاتمی و عمو زاده خلیلی(اسطوره ادبیات ما وقتی نوجوان بودیم) در آن حضور دارند چیز دیگریست.
من از منظر انتقادی که در سطح کاوشگری در مورد چنین کارارزنده ای نیستم و از تئاتر آنقدری نمی دانم که تحلیل درستی داشته باشم
اما دکور عظیم و خوش ساخت(هردکور یک سوم دایره ءمرکز صحنه بود) که کار محسن شاه ابراهیمی بود در کنار اصوات و افکتهای خوب جلب توجه می کرد.
دو کرگدن بزرگ و چندین سر کرگدن بسیار طبیعی از محسنات عدیده ء کار بود .بازیها چون قدرتمند و صداها چون درست و رسا بود نه تنها به عمق مطلب صدمه نمی زد بلکه آن را می پروراند.
موی بدنمان راست شده بود وقتی آتنه فریاد می زد ؛مارا نشان می داد و کرگدن کرگدن می گفت.
چشمهایمان هنگام کرگدن شدن احمد ساعتچیان از کاسه بیرون زده بود و حرکات مهدی هاشمی مثل همیشه دوست داشتنی بود.بازی شهاب حسینی مارا به فکر واداشت و پی به قدرت مائده طهماسبی در اجرای نقشهای گوناگون بردیم.با خودم فکر می کردم که رامین ناصر نصیر هم اگر زن بود بد تیکه ای نمی شدها!!!
اشاره ای هم به نمایشنامه بکنم که بدانید تحلیهایی هم به ذهن الکنمان می رسد اما شکست نفسی می کنیم و نمی گوییم!!!
به نظر می رسد اندیشه های مارکسیستی و لیبرالی در فضایی که رومانی از فاشیسم و نازیسم صدمه خورده بود اوژن یونسکو را به نگارش چنین کاری تشویق کرد.
اشاره به کرگدن شدن آدمها اشاره به پوست کلفت شدن و از سویی نمایش سیر قهقرایی است.
بروکراسی در جایی شبیه دادگاه با رئیسی کوتوله و احمق به خرد کننده ترین حالت بیان می شود.
عشق و فرمایشی بودن آن میان افراد ؛ بد دهنی و تظاهرمردی شیک پوش اما پر مدعا ؛دوقلوهایی که از فرط همسانی از هم تشخیص داده نمی شوند اما یکی شان رئیس و دیگری مرئوس است؛حرفهای "بوتار "که معتقد است باید از زمانه پیروی کردو "دودار"که علیرغم معقول بودنش می اندیشد شاید تجربه ای باشد که به امتحان کردنش بیارزد؛ همه نکات قابل توجهی اند که مخاطب را به فکر وا می دارند و وقتی به خود می آیی یک سوال در ذهنت است:چطور بعضیها خواسته و بعضی ناخواسته کرگدن می شوند؟
آنهایی هم که نمی خواستند برای اینکه مثل گربه زیر دست وپای کرگدنها نمانند همرنگ جماعت می شوند و یا حد اقل ماسک همرنگی بر سر می گذارند.
همه ادمها جدی؛ مهم؛ فیلسوف ماب پرکار و طبیعی تبدیل به کرگدنهایی می شوند که شهر در انحصار آنهاست و بعد آدمها غیر طبیعی جلوه می کنند.
دیزی آخرین شخصیتی که کرگدن می شود تمام حالات دیگران یعنی ترس ؛شک ؛ ازجار و در نهایت انتخاب را از سر می گذارند و نیروی عشق هم نمی تواند او را از رفتن باز دارد.
درنهایت یک مرد دائم الخمر و خوش ذات و عاشق و یک زن کمرنگ و کم حرف و خجالتی که به همه چیز
با دیده بی تفاوتی می نگرد و دائم می خندد کرگدن نشده باقی می ماند تا امیدی برای رهایی در دل بیننده کورسو بزند.
پ.ن شاعر میگه :غصه نخور کرگدن تو هم یه روز می پری!
پ.ن این پست به پست قبلی که در مورد فیل بود هیچ ربطی ندارد.باغ وحش که نیامده اید! وبلاگ است!
